تبليغاتX


 

همیشه به نظر خیلی زیاد میومد. سنی که در اون یک دختر باید به دستاوردهای قابل ذکری دست پیدا کرده باشه، تمام استعدادهای بالقوه خودش رو شناخته و بالفعل کرده باشه، تصمیم های مهم زندگیش رو گرفته باشه و به یک ثبات نسبی رسیده باشه. یک دختر بیست و چهارساله معادل بود با یک خانم بسیار با شخصیت. ولی خوب، امروز فهمیدم که اشتباه به نظر میومده. اون دختر می تونه در روز تولدش هیچ ایده ای نداشته باشه که یک سال بعد کجا خواهد بود، و در حالی که مرتب بینیش رو بالا می کشه به این نتیجه برسه که حتی در کوچکترین و پیش پا افتاده ترین تصمیم زندگی مثل گرفتن یا نگرفتن یک درس گند زده و استعدادهای جدیدی مثل سفره آرایی رو در خودش کشف کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 21:50  توسط لیلا  | 

در آستانه‌ي 24 سالگي يك سري كرم جوانِ باريك اندام معدود قسمت‌هاي مغزم كه هنوز پر از پريشاني‌ِ كارهاي نكرده نشده‌ان رو زيست‌گاه مناسبي براي ادامه‌ي بقا تشخيص داده و سكني گزيده‌ان. گويا مكان‌هاي گرم و مناسبي بوده تو در توهاي تاريك. فشار توليد مثلشون رو هر لحظه بيشتر احساس مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 13:54  توسط لیلا  | 

گاهی وقت‌ها بسیار جا دارد که انسان محکم به خود بگوید:

 لطفا خفه شو!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 9:25  توسط لیلا  | 

زندگی خیلی سریع دوباره چهره‌ی سخت و خشن خودش رو نشون می‌ده، با این حال سرد شدن هوا من رو قادر می‌کنه 678 بار بر دیوار مستراح‌های عمومی بنویسم هانوی تو هیچ پخی نیستی، گل کلم و سیب زمینی رو با هم بکوبم انقدر که تغییر ماهیت بدن، تذکر غرایی بدم به آقای کناری در تاکسی مبنی بر اینکه هیکلش رو جمع کنه، و روزی 3 بار فولدر thesis رو باز کنم و به همون صورت ببندم. این هوا همه‌ی غر ها رو نزده مضمحل می‌کنه.

:)

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 12:19  توسط لیلا  | 

این هم اولین روز آرامش. (اسم یک سریال ت...ی بود؟) لاک سرخابی می‌‌زنم، سرمو می‌گیرم زیر بارون که ته‌مونده‌ی سر دردها رو بشوره، می‌رم روی ترازو و نگران تغدیه‌ی خودم می‌شم، پنجره رو تا آخر با می‌کنم و  پتو رو می‌کشم روی پاهای یخ زده‌ام...

یه مهدکودک از این پنجره دیده می‌شه، که تنها چیزیه که بعضی وقتا هوس دوباره بچه بودن و بچگی کردن رو به سرم می‌زنه... اگه الان اون‌جا بودم، علاوه بر همه‌ی این سرخوشی‌‌ها خوشحال هم بودم.

مهدکودکه

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 13:0  توسط لیلا  | 

خوشا خزیت، خوشا فال روزانه خواندن در نیک صالحی، خوشا کلیک کردن روی لینک "عکس بسیار شخصی از مهناز افشار که تا حالا ندیده‌اید" ، خوشا آهوی دشت زنگاری گوش دادن، و هر چیز دیگه‌ای که آبلیمویی باشه بر این تهوع.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 21:47  توسط لیلا  | 

نمی‌دونم یک مصاحبه‌ی شاد با خانوم نِیتیو سفیدی که در عین لاغری بسیار مهربونه چجوری می‌تونه به زانوی چپ فشار وارد کنه طوری که فرد اینترویویی مجبور بشه تمام برگشت رو لنگ لنگان راه بره!

در ضمن از دوستان خواهشمندم فقط برای یک هفته‌ی دیگه جو اینگلیش که من و ایضا نان خانوم جان گرفتارش هستیم رو تحمل کنن، قول می‌دیم بر طرف شه!

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 20:48  توسط لیلا  | 

فرقش درست مثل بیرون دادن یا تو دادنِ دوده. وقتی بیرونش می‌دی، تنها چیزی که ازش می‌مونه یه غبار مبهمه، اما وقتی اصرار به تو دادنش داشته باشی، حبس می‌کنی هرچی که هست تو ریه‌هات، تو مغزت. چشمتو می‌بندی و دیگه لذت نمی‌بری از اینکه خط دود بقیه رو دنبال کنی، نمی‌دونی که دودها چقدر با هم فرق دارن، عادت‌ها چقدر متفاوتن، نمی‌خوای ببینی که بقیه واقعا چی هستن، چی می‌گن، نمی‌خوای حتی یک بار امتحان کنی لذت بیرون دادنو، چون تو یک دود "درون" دهنده هستی.

 

اینه فرق آدم‌ها... آدم هایی که از اول نزدیک شدنشون به هم اشتباهه.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 23:24  توسط لیلا  | 

سیکل شومی هست متشکل از چای خوردن‌ها و دستشویی رفتن‌های متوالی که درش گرفتار شدم. می‌تونم ساعت‌ها در مورد تمام چیزهایی که ازشون متنفرم اسپیک کنم، ولی دریغ از یک فیوریت که به ذهنم برسه. هدیه‌ی اولِ آخرین روزهای زبانی این حس غرور شکستگی بود، دومی رو هم می‌تونم پیش بینی کنم: یک اینترویور مذکر، کچل، با دست‌های کوتاه پر از موهای مشکی، و دهنی که بوی پیاز می‌ده. به جای اون خانوم تپل سفید مهربونی که همیشه تو ذهنم به سؤال‌هاش جواب می‌دم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 19:42  توسط لیلا  | 

 

تجربه‌ی درس دادن، هیجان انگیز بود با کمی غصه‌ی بزرگ شدن در تهش. همون حس‌های آشنای سر کلاس، همون چند تا دختر مثبتِ ردیف جلو، همون یه عده که خوابن، همون کسایی که می‌خوان همه چیز رو بنویسن، همون عده‌ای که سعی می‌کنن بفهمونن نیازی به نوشتن ندارن و همه چیزو سریع می‌گیرن، همون پسرهای ردیف آخر که منتظر تیکه گرفتن از استاد هستن، همون کسایی که هی به ساعتشون نگاه می‌کنن و تو دلشون به سؤال کننده‌ها فحش می‌دن، همون دو- سه نفری که با رفتنِ همه هم دست از سر استاد بر نمی‌دارن... همه‌اش رو اینبار از بالا می‌دیدم، و شاید یه کمی دلم می‌خواست هنوز جزء اون‌ها بودم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 13:0  توسط لیلا  |