تبليغاتX


شب عجیبی بود که در آن در حالی که اشک می‌ریختم بر از دست داده‌هایم استفراغ‌های ارغوانی می‌کردم و بیست و پنج ساله می‌شدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 16:16  توسط لیلا  | 

عادت می کنیم.



+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 2:8  توسط لیلا  | 

سکوت هست اینجا که گاهی با صدای تق تق کفشی یا خندهٔ خانوم وندی شکسته می‌شه و کسی‌ چمیدونه که یکنفر اینجا با چشم‌های پر به مانیتور زل زده و قلبش تو شلوغی خیابون‌های تهرانه... چکار کردین با دلم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 12:55  توسط لیلا  | 

1.    خانوم بانک بعد از یک ماه و نیم گفت که من خیلی ساری هستم که نمی‌دونم چرا حساب شما باز نشده و باید یکی دیگه براتون باز کنم. نتیجه این شد که حقوق دو ماهم برگشت بخوره به دانشگاه و یک هفته طول بکشه تا بره به حساب جدید. در افکار چکونگی طی کردن این یک هفته بودم که بعد از تست سل در اداره‌ی بهداشت و درمان خرونینگن خانومی برای شرکت داوطلبانه در یک تحقیق پرزنتم کرد. وقتی صحبت از 20 یورو کارت خرید از سوپرمارکت‌های آلبرتین در مقابل انجام تست شد احساس داوطلبی شدیدی بهم دست داد. خون دادم و یه مایعی هم تزریق شد به دستم. یه رد کوچیک بنفش روی یه دستم و یه رد قرمز روی اون یکی، که توی برگه‌ی توضیحات نوشته خودش می‌ره. دونه‌ای 10 یورو. شما بودید نمی‌کردید؟ اون هم در این شرایط؟ نانا ترسید کلیه‌ام رو بفروشم. شاهین نگران شد یکی از همین روزا به بانوان مقیم ردلایت بپیوندم. فکر نکنم ولی.

2.    بعد از دو ماه دوچرخه سواری همون اشتباهی رو تکرار کردم که 5 سال پیش تو پیست چیتگر مرتکب شدم: سر پیچ شیب دار سرعت کم نکردم. چنان زمین خوردم که هنوز دست چپم بی‌مصرفه. آقایی هم به کمک و دلجویی اومد و حالا تو این گیرو ویر بیا بهش حالی کن تو هلندی بلد نیستی. زنگ دوچرخه قلپی شکست و افتاد. آوردمش خونه، گذاشتمش روی میز. یه جور بدیه، کج، بی‌هویت. آدم دلش براش می‌سوزه.

3.    کارت اقامت گرفتم. خوشحال شدم. نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. فکر کردم همون چیزیه که این همه براش زحمت کشیدم. آرزوشو داشتم. اما احساس رسیدگی به آرزو و این‌ها نداشتم. فقط کمی رضایت از خودم زیاد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 21:23  توسط لیلا  | 

یاد کلاس‌های انشای مدرسه افتادم یک هو. انقدر خاطره‌های محو قشنگی بودن که حیفم اومد ننویسمشون. کلاس اول و دوم راهنمایی خانوم عیسی زاده معلم انشامون بود. چاق بود، عالی و تاثیرگذار حرف می‌زد و قلب نازکی داشت. یک روز انشای یکی از بچه‌ها رو که برامون می‌خوند گریش گرفت. زیاد اهل تعریف کردن نبود، یکبار ولی بهم گفت قلم توانایی داری، یا یک چیزی توی این مایه‌ها که اون موقع برام خیلی بزرگ و مهم بود. تا کلی وقت جمله‌ش رو تکرار می‌کردم تو ذهنم و خوشحال می‌شدم. سال سوم خانوم عیسی زاده رفت و خانوم ممیشی اومد. مهوش ممیشی. از چابهار اومده بود. اسمشو مسخره می‌کردن بچه‌ها اولش. بعد هی احساس می‌کرد باید در مقابل معلم قبلی کم نیاره. خودش رو تو دل بچه‌ها جا کنه. خداییش هم خوب بود. من دوستش داشتم. کفش تق تقی و مقنعه‌ی چونه دار داشت، با فاکل احیانا. باهش صمیمی شدم یه کم، و فهمیدم از این که رفتارم خانومانه نیست ناراحته. سال اول دبیرستان آقای جمالی معلم زبان فارسی مون بود. چقدر که مرد خوبی بود. انقدر که از انشاهای من خوشش می‌اومد، وقتی سر کلاس‌های دیگه بود یه نفر رو می‌فرستاد دنبالم تا اجازه‌مو بگیره برم کلاسش انشام رو اونجا هم بخونم. خرکیف می‌شدم وقتی از بین بچه‌هایی که بی‌حوصله به تخته زل زده‌بودن با دفتر انشام رد می‌شدم که برم اون یکی کلاس انشا بخونم. چه حس خودنمایی داشت اون لحظه که انشا رو دوباره می‌خوندم. حفظ می‌شد آقای جمالی انشاهام رو. جمال جمالی. الان که فکر می‌کنم این آدم‌هایی که سال‌هاست شاید یادشون نبودم آدم‌های مهمی تو زندگیم بودن، تاثیرهای مهم گذاشتن. خوشحال شدم که یادشون افتادم. اسمشون هم اینجا باشه که شاید یه روز دیدن که من دوستشون دارم هنوز.

یک روز که حالم خوب نبود هم اسم همه‌ی معلم‌ها و ناظم‌های عقده‌ای که ازشون نفرت داشتم رو این‌جا می‌نویسم که بدونن نتونستن با تحقیرهاشون تاثیر مهمی توی زندگی من بذارن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:2  توسط لیلا  | 

خیلی دلم می‌خواست که این کاسه‌ی صبرم یک جوری برای دیگران قابل رؤیت بود تا در هنگام لبریز شدن کم توقعیشون نشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 14:22  توسط لیلا  | 

زندگی در خارج سخت و در بعضی مواقع پاره کننده است. دیروز به این نتیجه رسیدم، وقتی از شدت بارون و باد تمام لباسها و متعلقاتم خیس شده بود و روسری که دور گردنم می‌بندم رو سرم کرده بودم که شاید کمتر سرما بخورم و ناامیدانه رکاب می‌زدم در حالی که باد اجازه نمی‌داد سرعتم از سرعت راه رفتنم بیشتر بشه و با قطره‌های بارون روی عینکم نمی‌شد هیچ جا رو ببینم. از اون وقت‌هایی بود که هیچ احساس سوپر گِرل بودن نداشتم. از تصور وضعیت خودم و مقایسه‌اش با همین دو سه ماه پیش که مثلا توی ماشین مول لمیده بودم یا خونه‌ی متین مهدی دراز کشیده بودم روی مبل و غر می‌زدم یا در حال غیبت‌های شیرین با نانا و مری گوری بودم و یک عالمه صحنه‌ی دیگه خنده‌ام گرفت.

لباسام رو که عوض کردم باز به همین نتیجه‌ی منطقی زسیدم که همه چیزهای خوبو نمی‌شه با هم داشت، و نمودار دپرشن ام به حالت نرمال نزول کرد :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:41  توسط لیلا  | 

باید یک اعترافی بکنم. دیشب در حال غر زدن با هم خونه‌ای آفریقایی مسیحی بودیم که این داچ ها چرا همه چیزشون داچه و چرا اینگلیش نیست و این‌ها. بعد حرف رسید به فرهنگشون و رد لایت استریت و آزادی ماری جوانا و این‌ها. خب من با پراستیتیوشن به این شکل که کالایی برخورد بشه با قضیه مشکل دارم، چون به نظرم یک روی دیگه‌ی سکه‌ست صرفا. اما دلیل نمی‌شه که وقتی ایشون از آزادی ازدواج همجنس بازها گله می‌کنه من هم تاییدش کنم. از اینا هستن که تا خارج می‌رن فرهنگ سنتی و ضد غربشون می‌زنه بالا، فکر کنم اونطوری شدم:)) خلاصه این‌هم از اونهمه اعتقادات آزادی خواهانه و این‌ها، البته از روی رودرواسی اینطور شد. مثل اون روز که رژ گونه زده بودم بیرون برم و هم خونه‌ای یهو گفت ئه اینجات قرمز شده، من هم گفتم ئه، نمی‌دونم چرا! و تو آینه رژ گونه رو با حسرت پاک کردم. ریدم خلاصه :دی

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 16:4  توسط لیلا  | 

ترس از دنیای جدید از لحظه‌ی ورود به فرودگاه تموم شد. از همون لحظه‌ای که پلیس فرودگاه پاسپورتم رو چک کرد، در جوابم خندید و گفت خرونینگن، نات گرونینگن. یعنی در واقع، به نظرم چیزی عوض نشده، همه جا مثل همه وقتی آدم همون آدمه. من همونم، سوتی می‌دم، خوشم میاد تو دلم به آدمای با شخصیت فحش بدم، دلیل غصه‌هامو پیدا کنم و لیستشون کنم، بعضی وقتا از خودشیفتگی خودم نگران می‌شم، روز در میون حموم می‌رم، بعضی روزا موهام تصمیم می‌گیرن روی هوا وایسن، روغن رو می‌سوزونم، به تناوب چایی می‌خورم و دستشویی می‌رم، آدمایی که به فکرشونم همونا هستن، خوابای چرند می‌بینم، همون ترس‌ها رو دارم، همون فوبیاها، و یک عالمه چیز دیگه. بسترش عوض شده، آدمای چشم رنگی که لبخند می‌زنن، هوا، باد، دوچرخه، گاز برقی، توالت فرنگی. تأثیر زیادی نداره اما، یعنی زود عادت می‌شه همه چیز.

برای همین، حسی که دارم حس غربت نیست هیچ. غربت از چی، من که همونم. دلتنگی هست، اما تحملش می‌ارزه به تجربه‌ی دنیا.

اینا رو گفتم بیشتر به خاطر سؤال یکی از دوستام که در مرحله‌ی تصمیم گیری واسه موندن یا رفتن بود. یه چیزای دیگه یی هم می‌خواستم بگم، مهم هم بود، ولی هیچ یادم نمیاد. بعدا حالا :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:50  توسط لیلا  | 

زود رسید. من ترس دارم، تحمل کندن ندارم با این شدت :(

کش بیا لطفا، خواهش می کنم :'(

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 20:38  توسط لیلا  |