تبليغاتX


دروغ بگو فاشیست، بدزد، بزن، بکش

گور خودت رو عمیق‌تر بکن.

 

سه هفته گذشت اما هنوز روزی نیست که با دیدن ویدئو یا عکسی یا خوندن مطلبی اشک به چشمم نیاد. قلبم پاره شد اما امروز وطنی هست که بهش افتخار می‌کنم. هم‌وطنِ شهیدی که در غمش مشکی می‌پوشم.

می‌نویسم که فراموش نکنم تو خیابون‌هایی راه رفتم که جدول‌هاش آغشته به خون هم‌زبون‌هام بود که سیاه بود از نگاه‌های فاتحانه‌ی مزودورها. پر از نفرت بود از دروغ پر از آگاهی بود.

فراموش نکنم دوره‌ای رو دیدم در زندگیم که دیوهای واقعی داشت و زیر سایه‌ی شومشون فرشته‌های واقعی بزرگ می‌شدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 22:45  توسط لیلا  | 

دیشب تو شلوغی میدون ولیعصر یه جوونی که از دید تهرانی‌ها نماد شهرستانی بود اومد یکی از پوسترهای کروبی-کرباسچی که دستم بود رو خواست. شک داشتم که نکنه می‌خواد پاره کنه پوستر رو. بعد از اینکه گرفت با نگاه دنبالش کردم. چند متری به پوستر زل زد، بعد عکس کروبی رو بوسید.

دلم سوخت، خیلی غمگین شدم. از این همه قهرمان سازی، قهرمان پرستی، انتظار برای منجی.

:(

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 18:10  توسط لیلا  | 

بعضی حقایق با وجود ظاهر زیبا و مقبول و مردم پسند، تلخ و گاهی بسیار دردناک هستن. زمانی تو صورتت می‌خورن که کار از کار گذشته، چاره‌ای نداری که فقط تماشا کنی عواقبش رو.

مثل این چیزی که من رو از میر حسین می‌ترسونه.

مثل این مانتوی دیشبی، که بلند و رنگی بود و بدون دکمه. خوب بود تا وقتی که فهمیدم عرضش از عرض جویی که در حال پریدن از روش هستم کمتره. نتیجه‌اش شد ترکیدن آرنج و زانو و این‌ها. به حقایق و عواقب فکر کنین.
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 22:46  توسط لیلا  | 

لعنت به این بعد از ظهرهای گرم.

به زودی خوب می‌شم، قسم می‌خورم.

اگر یک روز از شما پرسیدند تدریس یاری یک کلاس مجازی را می‌خواهید یا مرگ شک نکنید، سه بار بلند بگید مرگ.

 

این روزها یادت می‌افتم. آهنگی هست مخصوصا که مری بهش گیر داده و می‌شنوم و غمگین می‌شم. اسم آهنگ رو نمی‌گم چون نمی‌خوام مطمئن باشی که با تو هستم. چون من گهی هستم که هیچ ضعفی به کسی نشون نمی‌دم، که هیچ دلم برای لحظه‌هایی که تمومشون کردم تنگ نمی‌شه.

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 19:48  توسط لیلا  | 

برای من که دو سالی هست هر پنجره‌ای باز می‌کنم به دیوار و ایرانیت و شورت و ساختمون و کارگر و چشم‌های حریص می‌خورم پنجره‌ای که به کوه و درخت و زمین فوتبال و قطار و هواپیما و شهر بازی و آدم‌های از خرید برگشته و یک عالمه جزئیات در دور دست‌ها باز بشه یعنی زندگی، خود زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 18:0  توسط لیلا  | 

دلم مستی می‌خواد، زیاد. ربط به شرایط، به این حس تنهایی در جمع، به این بلاتکلیفی و آینده‌ی تخمی نامعلوم داره یا نه، مهم نیست. برای اولین بار از این تمایل عذاب وجدان نمی‌گیرم. به نظرم منطقیه. اصلا کی می‌دونه منطق چیه، شاید همین باشه. دلم می‌خواد سرم سنگین باشه و مثل لحظه‌های اول خواب از همه چیز به نتیجه‌های احمقانه برسم. دلم می‌خواد شل باشم و نتونم روی پا بایستم، خودم رو بپیچم توی پتو و روی نیمکت پارک دراز بکشم، که همیشه از مست خوابیدن رو جاهای سفت لذت می‌برم. کجا سفت‌تر و ناراحت‌تر از نیمکت پارک. بعد تو سرما انگشتهام از تو گرم باشن، مثل شقیقه‌هام. هر چند وقت یک‌بار لای پتو رو باز کنم، دماغ و یک چشمم رو بیارم بیرون، هوای سرد بخوره بهم و شبح آدم‌هایی رو ببینم که در حال دویدن هستن. تعجب کنم از انگیزه شون و خنده‌ام بگیره و دوباره پتو رو ببندم. همه رو از دنیای خودم بیرون کنم، که دیگه هیچ چیز که یک سرش به آدم‌ها وصله ناراحتم نکنه.

این‌ها رو نگفتم که جلب توجه کنم یا خودم رو هِوی یا خاص نشون بدم. این جدی‌ترین و شدیدترین تمایلیه که تا به حال داشتم. چیز دیگه‌ای هم اما لازم داره رسیدن به این تمایل‌ها که من ندارم. عجالتا مجبورم به مستی در جای راحت و گرم با حضور دیگران اکتفا کنم.

--------------------------------------------

می‌فهمم الان که چرا بابا نگران بود معتاد بشم. نگرانی نداره اما که، من خوبم، معتادی هم خوبه فکر کنم. چه اشکالی داره :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 13:21  توسط لیلا  | 

گه تر از این روزها به یاد ندارم.



+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 18:29  توسط لیلا 

هیچ چیز به اندازه ی سیب زمینی خریدن بهم حس استقلال نمی ده :)


+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:26  توسط لیلا  | 

دلم عجیب گرفته. عجیب هم نیست زیاد البته، حق دارم. هزار دلیل قانع کننده دارم. ترس دارم. و با این دل سنگین مجبورم لبخند بزنم، روبوسی کنم، عید مبارکی بگم.

اولین بار بود که از سفر خسته نبودم، دلم می‌خواست این رهایی، این دل به جاده سپردن، این بی‌خبری تمومی نداشته باشه. بوی رطوبت، نسیم خلیج فارس، چادرها و روبنده‌های رنگی، دست‌فروش‌های بی‌کلک، دل‌های گرم. بازارهای قدیمی، کاروانسراهای بین راهی، کوچه‌های کاهگلی. انگار جدا شده بودم از دنیا، از خودم. فرضیه‌ی همه پفیوزند مگر اینکه خلافش ثابت شود اعتبار نداشت. با قایقرانی که پیشنهاد مجانی "تفریح دریا" رفتن بهم می‌داد دعوا نکردم که هیچ، با لبخند و تشکر پیشنهادش رو رد کردم. سعی کردم به کشورم علاقه داشته باشم، با توریست‌های خارجی گرم گرفتم که بدونن ما تروریست نیستیم، مهربونانه باهاشون عکس گرفتم و سعی کردم به شرقی بودن خودم افتخار کنم. ده روزی بود که کمترین فحش رو تو دلم به مردم دادم و تقریبا هیچ آدمی رو دلم نخواست بکشم. تموم شد اما. در اولین چک میل بعد از رسیدن تعداد زیادی رو به لیست اون‌ها که در آخرین روز عمرم می‌خوام بکشمشون اضافه کردم.

-----------------------------------------

آقای بیژن که یک جایی تو این ساختمون مجهز به وایرلس هستی، چی ازت کم می‌شد اگر اجازه می‌دادی یکی مثل من که سالی یک ماه اینجا می‌آد مجبور نباشه سرعت حلزونی دایل آپ رو تحمل کنه؟ من حتی تمام سال تولد‌های شمسی و میلادی رو که ممکن بود پس وردت باشه امتحان کردم. خیر نبینی از زندگی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:40  توسط لیلا  | 

کم ‌کم به این نتیجه می ‌‌رسم که ننوشتن در اینجا نشانه‌ ی یک سرخوشی عمیق و بی مشغلگی البته موقت هست. شاید هم بر عکس. پرونده‌ ی سال 87 رو بستم، گزارشم رو تحویل دادم، آخرین جلسه‌ ی کلاسم رو تشکیل دادم، یک شکایت مفصل علیه رئیس بی‌ادب قطار نوشتم، ملوک رو تمیز کردم و بهش غذا دادم و ساک سفر رو بستم. از اون وقت‌هاست که از درجه‌ی رضایت از خودم نگران می ‌شم و مجبورم مواظب باشم که صورت خارجی نداشته باشه.

عید مبارک دوستانم، سال 88 بر وفق مرادتون بچرخه، که اگر هم نچرخید تو گوشش می‌ زنیم که بچرخه :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 0:42  توسط لیلا  |