یکی دیروز گفت ایران تنها جاییه که ما می تونیم توش شهروند
درجه یک باشیم. راست میگفت خب. حالا بگو شهروند درجه یک بودنِ ایران گوه نیرزه. عوضش
یکی هستی مثل همه. همیشه بار متفاوت بودن نمیکشی با خودت. بگو اینجا هم اصلن به
روت نیارن درجه دو هستی. همین لبخند صندوقدار وقتی میفهمه خارجی هستی. یه جوری
که آخیی، کشور خودتون ریده بود؟ اومدی اینجا حال کنی با آزادی ما؟ خیلی بده
کشورتون نه؟ همین که ئه داری میری ایران؟ اونجا سِیف هست الان؟ سالم
رسیدی خبر بده. لامصبا منطقه ی جنگیه؟ بقرآن از الان منتظرم یک نفر دلسوزی کنه به ایرانی
بودنم. چکار میکنم مثلن. سر تکون میدم میگم وی نِوِر لوز هوپ. دلم نمیخواد همیشه اول خارجی باشم بعد دانشجو و مشتری و
کارمند و عن و گوه طبعن هم نمیدونم چی میخوام :-|
نتیجه ی دو روز آمستردام گردی این شد که در برگشت همه چیز رو به هیبت آلت و متعلقات ببینم. یعنی شما بگو دستگیره ی در. بگو مهتابی. بابا ما باید به زندگی برگردیم خب. باید بریم اداره نون در بیاریم
عکس انار دیدم. یاد یک شبی افتادم که رو پشت بوم خوابگاه بسطامی انار فشار میدادیم میخوردیم، در حالی که کمین کرده بودیم پشت دیوار. چرا کمین کرده بودیم؟ منتظر بودیم دزد خوابگاه دور و بر طناب لباسا پیدا شه ، یه پشت بوم پایین تر از ما. طعمه هم براش گذشته بودیم، یه بلوز سبزی که روش نوشته بود دیور. دزده رو همه میشناختن. ساعت سالن مطالعه رو از دیوار برمی داشت، میزد زیر بغلش میرفت. بلوزی که از خودم دزدیده بود میپوشید میومد پیشم، سوال نقشه کشی میپرسید. همینطور که به بلوزم نگاه میکردم و حسرتش رو میخوردم، سعی میکردم بهش تجسم فضایی یاد بدم. کار سختی بود که میکردم. هر چند وقت یبار سرو صدا میکرد که ازش پولها شو زدن. که مثلا بگه از من هم دزدی میشه. مام با لبخند باهش همدردی میکردیم. خلاصه که اون شب نیومد رو پشت بوم. دو سه شب بعدش هم نیومد. ما هم خسته شدیم و رفتیم به تماشای بلوزهامون که به تنش یکمی کش میاومد ادامه دادیم.
می دونم که باید از اینجا برم. میدونم که بلاگفا پاتوق بسیجیاست و اینا. میدونم که فردا میزنن دیلیت میکنن تخمشون هم نیست. سختمه اما. خیلی. اون موقع که اومدم اینجا چمی دونستم بلاگفا چه گهیه. میخواستم چار تا کلمه حرف بزنم، تایپ کردم بلاگفا دات کام. فک نمیکردم دل کندن از این لیستِ ماهها و سالها این بغل سخت بشه اینقد. حالا این لیسته یعنی شبهایی که حین ساختن جمله ها، دمپایی میپوشیدم، دکمه ی آسانسور رو میزدم، به دختر احتمالی که تو آسانسور با یه حوله ی حموم به سر بود سلام میکردم، میزدم منفی دو، سایت خوابگاه. این لیسته یعنی آدم ها. که وقتی مینوشتم یه دور خودمو جای اونها تصور میکردم و دوباره میخوندم. این لیسته یعنی سفر، راه، دل کندن، دل بستن، اصلن این لیسته یعنی خودم، خودِ خودیم. که یه زمانی آرزوش دوچرخه سواری بود با موی باز، با هوای سرد. امروز زیر برف و بارون رکاب میزنه و فوش میده به خودش که لال شی زن، آرزو قحط بود مگه. آلت خر تو این لیسته. تو دل بستگی. تو خود دل اصلن.
بعدِ کلاس استوکستیک پروگرمینگ داشتم شال و کلاه میکردم که استاد پرید اومد با یه لحن آروم و شرمسار بهم گفت متاسفم، من نباید در مورد انرژی هستهای حرف میزدم، تو آنتراکت به این نتیجه رسیدم که چون تو ایرانی هستی ممکنه ناراحت شده باشی. بعد من به زور یادم اومد که اون وسطا که داشت کاربردهای برنامه ریزی فولان رو توضیح می داد یکیش تسهیلات هستهای بود. نکن آقا، به قران ما عادت نداریم، تا دیروز استادامون گوه تو حلقمون میکردن، دم در مانتومونو سانت میزدن نگاه مسلمون اندر جن ده بمون مینداختن، هر شیش ماه یه بار میشستیم جلو دو تا چشم وسط یه گوله پشم امضا میکردیم که دیگه اغتشاش نکنیم تجمع نریم. نکن آقا سختمون میشه اینجوری
-------------------
تیتر از اینجا
آقای همسایه بالایی
می دانم که شما اینجا را نمی بینید و اگر هم ببینید اصلن فارسی بلد نیستید که بخوانید چه می گویم. این ها را برای وقتی می نویسم که از قضای روزگار گذرتان به اینفوی من در اف بی بیافتد و اینجا را باز کنید و بزنید در ترنسلیتور و بگویید بگذار ببینم این دختر چه مرگش است اصلن. بعد من می خواهم به شما که تنها شنونده ی عر زدن های من در این یک سال بودید بگویم که من اینطور نبودم. یعنی اشک ها فوق فوقش موقع حمام رفتن می آمدند و زود می رفتند. اصلن عر زدن و این بساط ها نبود. نمی دانم شاید هم اقتضای خوابگاه بود. ولی خب نبود دیگر، این صحبت ها نبود. ما خیلی آدم محکم و همه چیز به تخم و این هایی بودیم. بزرگ شدن با ما این کرد، خارج رفتن هم شاید. نمی دانیم کدام مهمتر بود، چون دوتایش را با هم شدیم.
اِنی وِی آقای همسایه، من می دانم که شما از این وضع در عذابید. شما حتی یک بار که به مناسبت چهارشنبه سوری در حیاط شادی کردیم آمدیدتذکرکی دادید. تازه آن شادی بود. عر زدن که بماند، شما اصلن درکی از مفهوم آن ندارید و این به آزار شما اضافه می کند. اما می خواهم همینجا، از همین تریبون به شما قول بدهم که دیگر تمام شد. قسم می خورم که دیگر از این دست اصوات نخواهید شنید. البته که این قول در وهله ی اول خدمتی به خودمان است اما شما هم دومین ذی نفع هستید، لذا باید مطلع می شدید.
دو جلسه ی کلاس سنگ نوردی رو با یه دختر ایتالیایی همگروه طوری بودم. اون بره بالا من طنابو بگیرم و بر عکس. بعد هی این وسط می پرسید که هوم تاونت کجاست برم گوگل کنم و غذا چی می خوری و خونت کجاست و فولان. بعد یه بار که اومدم پایین دستم درد گرفته بود، هی دست کشید رو دستم هی گفت ببخشید تقصیر من بود؟ گفتم که نه و خودم بلد نیستم هنوز و این ها. بعد خوب مام بی جنبه در این جو سرد عنوی داچ ها. بعد گفت چه انگشتای قشنگی داری. گفتم ها؟ گفت انگشتاتو دوست دارم. گفتم زیاد قوی نیستن ولی. گفت چه اهمیتی داره تو زندگی؟ یا حسین. چی می گه این؟ بعد گفت بیا بریم ورزش های دیگه ام. بیا شماره مو بگیر. بعضی وقتا بریم شام با هم. الان این چیه؟ الان من توهم زدم؟ زنگ زد چی بگم؟ بگم من استریتم بعد قطع کنم ها؟
وقتی می خواستم گوشی رو در بیارم از کیفم شماره رو بگیرم به مشت پول ایرانی که از تابستون تو کیفمه ریخت بیرون. یه عالمه عکس خمینی پخش زمین شد. خیلی صحنه ی نمادینی بود. خمینی ها در رنگ های مختلف زل زده بودن به ما.
خلاصه که یا امام خودت کمکمون کن :))
There is a koppe of an for you on happy box
صبحی سوار به دوچرخه تو راه همیشگی خواستم بپیچم که یه دوچرخه از روبرو اومد. هر دو مجبور شدیم ترمز کنیم که به هم نخوریم. یک لحظه سرم رو آوردم بالا، به آقا هه گفتم ساری. بعد فکر کردم آشناست. بعد یاد غریبه ای که تو فیس بوک ادم کرده بود افتادم. همین بود. خواستم وسط خیابون بگم ئه تو همونی؟ جاش نبود. گفتم ولش کن به روی خودت نیار. بعد غریبه که به روبرو نگاه میکرد گفت ساری، لیلا. من دیگه نگاهش نکردم، خندیدم فقط. رفتیم. کلش یک ثانیه هم طول نکشید. تا ده دقیقه ای ولی نیشمو باز نگاه داشت. کیفور میشم وقتی ادمهای دو بعدی یک هو بر حسب اتفاق سه بعدی میشن. دوست دارم :)