تبليغاتX


نميدونم چي مي‌شه گفت اين روز ها، چي مي‌شه نوشت... سايه‌ها وهم‌انگيزتر و عجيب تر شدن. نمي‌دونم چي قراره بشن اين سايه‌هاي شوم... تنها... خيلي كم، رذالت دستهاي پشت پرده رو مي‌شناسم... اونقدر كه مي‌دونم هر نقشي ممكنه پديدار بشه بر اين پرده... نمي‌دونم چي اما داره شكل مي‌گيره... هر چند...

اميدوارم حدسم... حدسمون... درست نباشه...

 

 

فقط... حواسمون باشه كه ما محو نقش‌هاي پرده نشيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 0:34  توسط لیلا  | 

همیشه برای من سؤال بوده که چرا اینقدر زیادند آدمهایی که مرتب در حال شکوه از تنهایی هستند؟

چرا اینقدر زیادند ترانه‌هایی که پرند از غم تنهایی؟ چرا اینقدر زیادند وبلاگ‌هایی که نویسنده‌‌شون به نحوی تأکید داره به تنهایی؟

مگه غیر از اینه که ما تنها به دنیا میآییم و تنها هم می‌میریم؟ هرچه رشد اجتماعی‌مون کامل‌تر می‌شه، احساس تنهایی هم بیشتر می‌شه... اطرافمون پر از دوستانیه که شریکمون هستن در لحظات تلخ و شیرین زندگی، اما تهش، ما باز هم تنهاییم...  عاشق می‌شیم و عشقبازی می‌کنیم و لحظاتی رو تجربه می‌کنیم که انگار در آستانه‌ی یکی شدن با معشوق هستیم، اما چیزی نمی‌گذره که این حقیقت تلخ دوباره عیان می شه: ما از هم جدا هستیم... ما تنهاییم. و تنها بودن خصوصیت جدایی ناپذیر ماست.

 

می‌شه به جای اینکه حسرت بخوریم به خاطر تنها بودن، حسرت بخوریم که چرا زنبور یا مرغ دریایی یا گراز وحشی نیستیم.

ما تنهاییم چون انسان هستیم.

همین. 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 17:35  توسط لیلا  | 

امروز با شنیدن خبر دستگیری علی صابری، خرداد گذشته برام زنده شد. وقتی که، به گفته‌ی دوستان، در نبود من علی مثل یک برادر دل می‌سوزونده. دلم سوخت... دلم خیلی سوخت...

هر روز به توحش اختاپوسی که سایه‌ی شومش بر سر تمام ما افتاده اضافه می‌شه...

ولی، برادرم، علی، این اختاپوس هم مثل تمام اختاپوس هایی که در دنیای ما زیسته‌ان عمر بلندی نداره... این اختاپوس بی‌خبره از اینکه با فشردن گلوی ما خودش رو گرفتار مرگ تدریجی کرده... نیروی اختاپوس تموم شدنیه... برادرم، نباید خودمونو تسلیم نیروی رو به زوال اختاپوس کنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 19:18  توسط لیلا  | 

فکر می کنم زندگی برای اکثر آدمها اونقدرها شباهتی به حس غریبی که یک مرغ مهاجر دارد نداره، بیشتر شبیه حس غم انگیز یک شاپرکه که چسبیده به جداره ی داخلی قطاری که با متوسط سرعت 60 کیلومتر در ساعت در حرکته، شاپرکها وقتی خواسته یا ناخواسته تو همچین شرایطی قرار می گیرن، ترجیح می دن همونجا بچسبن و ریسک نکنن برای پیدا کردن راه خروج...

این اون چیزیه که همیشه ازش می ترسم...

در ضمن، شاپرک فوق رو بارونی که از شکاف پنجره رسوخ کرده بود خیس کرد. صبح شاپرک مرده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 20:32  توسط لیلا  | 

"رییس جمهور تصریح کرد: هیئت دولت با تاسی به روش و منش امام خمینی (ره) عهد می بندد که همچنان به کار خالصانه خود برای خدا و خدمت صادقانه به مردم ادامه خواهد داد و تحت رهنمودهای مقام معظم رهبری تا طلوع خورشید قائم(عج) در این مسیر گام برمی دارد."

 

فکر می کنم دیگه چاره ای نیست جز این که همه با هم با سوز دل برای طلوع هرچه سریعتر خورشید قائم دست به دعا برداریم!

------------------

احتمالا به زودی مجبور خواهم شد کودک درونم رو برای مدتی به یک مرکز اصلاح و بازپروری معرفی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 13:8  توسط لیلا  | 

دلم می‌خواد فرو برم توی صندلی و چیزی جز صدای تنبور نشنوم. دلم می‌خواد لحظاتی همه چیز رو فراموش کنم. فراموش کنم این بازی‌های قدرت رو. جدال بر سر قدرت رو.

دلم می‌خواد برگردم به بچگی. همون بچه‌ای بشم که بزرگترین ترسش اخم پدره، پیچیده‌ ترین محاسباتی که باید انجام بده مربوط می‌شه به پیدا کردن سطح بهینه‌ی خیسی کف پا برای راحت بالا رفتن از چفتِ انگور، سخت‌ترین مبارزه‌ای که درگیرش شده جلو زدن از پسر همسایه برای رسیدن به سرویس و گرفتن جای کنار پنجره‌ست...

دلم می‌خواد بچه‌ای بشم که هیچ فکر نمی‌کنه به اینکه بزرگ می‌شه روزی، و تمام این دغدغه ها جای خودشونو به عقایدی می‌دن که چون انتخابشون کرد مجبوره در راهشون بجنگه و برای  پیروزی در این جنگ باید خواسته یا ناخواسته وارد جدال قدرت بشه. که در دنیایی که در اون چشم باز کرده دفاع از عقیده بدون قدرت ممکن نیست، و، نفس کشیدن بدون قدرت ممکن نیست...

دلم می‌خواد فراموش کنم اونچه رو که باز با بیرون رفتن از اینجا می‌بینم. عکس‌های پاره شده‌ی دوستان محبوسم بر دیوارهای دانشگاه و تبلیغات خوش رنگ و لعاب انجمنی که با افتخار روی سینه‌ی آزادی قد برافراشته و پایه های خودش رو با دروغ و تخریب محکم کرده (که از قضا این‌ها پایه های قدرت در کشوری هستن که بچه‌ی ذکر شده در اون به دنیا اومده). دلم می‌خواد تمام فجایعی که اون بیرون داره اتفاق می‌افته رو فراموش کنم و اجازه بدم خیال پرواز کنه به کودکی...

دلم آغوش بی دغدغه می‌خواد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:54  توسط لیلا  | 

وقتی خودت رو در مقابل استادت دانشجوی کوشایی نشون دادی و اون ازت خواسته اگه لطمه ای به بقیه‌ی فعالیتهای گسترده‌ی علمی‌ات نمی‌خوره نتایج کارت رو زودتر بهش تحویل بدی و تو برای این که در نظر استاد همچنان کوشا جلوه کنی قبول کردی، دیگه چاره‌ای نداری جز اینکه فقط بنشینی و ترجمه کنی و ترجمه کنی...

همه می‌خوابن و تو در حال ترجمه کردن هستی

دلت می‌خواد فیلمی رو که با هزار شوق و ذوق کپی کردی ببینی اما ترجمه می‌کنی

دلت هوس چای دارچین کرده اما سرجات می‌مونی و ترجمه می‌کنی

هوای بهاری به دماغت می‌خوره اما عکس‌العملی نشون نمی‌دی و ترجمه می‌کنی

از پنجرا کوهها رو می‌بینی که برفشون آب شده اما آخر هفته رو به ترجمه کردن می‌گذرونی...

بالاخره ترجمه ها تموم می‌شه و بعد از اینکه سرافراز اون‌ها رو به استاد تحویل می‌دی، برمی‌گردی، می‌افتی روی تخت و احساس می‌کنی می‌تونی روزها بخوابی، اما خوابت نمی‌بره، حوصله‌ی فیلم دیدن رو نداری، حالت از چای دارچین به هم می‌خوره، هوای بهاری هیچ اشتیاقی در تو برانگیخته نمی‌کنه، ساعت‌ها و روزها می‌گذره اما اصلا نگاهت از پنجره به کوهها نمی‌افته...

یک دورهی فشرده‌ی ترجمه اثرات مثبت و سازنده ای بر انسان داره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 20:25  توسط لیلا  | 

فضای مجازی جای خوبیه برای فریادهایی که در فضای حقیقی خفه می شن... در این فضا می خوام که بی نقاب باشم. سخته البته چون هنوز خودم دقیقا مرز بی نقابی و با نقابی خودم رو تشخیص نمی دم. سعیمو می کنم به هر حال...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 19:51  توسط لیلا  |