ای کاش همیشه تا اراده میکردم خونه بود و امنیت و دست نوازش پدر و محبت ناب چشمهاش که میارزه به تمام ابراز عشقهای دنیا...
کسی یه قالیچهی پرنده با قابلیت پیمودن هزار کیلومتر در یک چشم به هم زدن سراغ نداره؟
خیلی غم انگیزه. دیگه نمیتونم خودمو راضی کنم که رسم روزگار همینه و و باید محکم بود و برای هر آغازی منتظر یک پایانِ پر از درد شد. رسم بیرحمانهای داره روزگار. ترافیک اتوبان خبر از نزدیک شدن به تهران میده و مقصد اتوبوس دیر یا زود جدایی همکلاسیهاییه که چهار سال شریک غمها و شادیهای هم بودن. لرزیدن شونه ها و اشکهایی که دیگه کسی سعی بر مهار کردنشون نمیکنه. این آخرین فرصته و کسی دیگه خجالت نمیکشه از اینکه به هم کلاسیهاش بگه چقدر دوستشون داشته و چقدر دلتنگشون میشه. با هم شروع کردیم و در حالی تمومش میکنیم که یکی از ما وحشت انفرادی رو تحمل میکنه.
میترسیم. همه از دوری و جدایی میترسیم و فکر میکنم بیشتر از اون، از خانم ها و آقایونِ مهندسِ باشخصیتی میترسیم که تمام هیجان زندگیشون زیر ظاهر جدیشون پنهون شده. که دیگه از دور برای هم شکلک در نمیآرن و علامتهای مندراوردی به هم نشون نمیدن. که دیگه خجالت میکشن تو شهر بازی سوار کشتی که میشن کل بذارن واسه اینکه تمام مدت ایستاده گروه مقابل رو هو کنن. تو رنجر معلق آواز بخونن. شاید هم اصلا خجالت بکشن شهر بازی برن. میترسیم و مطمئنیم که بعد از این زندگی چهرهی سختشو به ما نشون خواهد داد. شاید یک روز فاصلهی 18 تا 22 سالگی ما زیر فشارِ کار و طمعِ ثروت و قدرت مدفون بشه. رسم بیرحمانهاییه.
همیشه همینطور بوده. نمیدونم از کی این فنرها به من چسبیدن، یا خودم چسبوندم، از وقتی که یادمه، محکم بهم وصل بودن و منتظر برای اینکه بخوام به هر کس یا چیزی زیاد نزدیک بشم، اونوقت با تمام وجود به وظیفهشون عمل میکردن و پرتم میکردن عقب، طوری که تا مدتها نتونم از جا بلند شم. اعتراف میکنم که تا به حال هیچ تلاشی برای اینکه از شرشون خلاص بشم نکرده بودم، فقط، شاید به مرور زمان قابلیتشون کمتر شده باشه... یادم میآد سالهای اول دبیرستان که بودم، بدون هیچ دلیل خاصی از یکی از نردیکترین دوستانم اونقدر متنفر شدم که تا مدتها، صبح طوری رفتنم رو تنظیم میکردم که سرِ برنامهی صبحگاهی نبینمش... پیش دانشگاهی که بودم یهو وسط سال از بهترین دوستم خواستم جاشو عوض کنه و دیگه کنارم نشینه... نمیدونم اون آدمهای بزرگ و خیلیهای دیگه چطور منو بخشیدن. نمیدونم چطور هنوز میتونن دوستم داشته باشن... البته نمیدونم چون مثل اونها نیستم... ولی حالا میخوام واقعا تلاش کنم تا جدا کنم این فنرهای مزاحم رو...
تو این هوا دلم میخواد سوار موتور تو یه اتوبان خالی گاز بدم و یه جوری قانون اول نیوتن کمکم کنه تا مغزم رو پشت سرم جا بگذارم...
البته تو این حالت باز هم مطمئن نیستم که خودم رو در یک ساب مدلِ اَرِنا گرفتار نبینم یا باد برگه های امتحان روش2 رو نچسبونه به صورتم یا قاضی حداد رو نبینم که به واسطهی طنابی معلق در هواست و داره جفت پا به سمتم میاد.
--------------------
الآن که فکر میکنم میبینم قبل از اینکه هر کدوم از این اتفاق ها بخواد به وقوع بپیونده 1 لیتر سهمیهی بنزین من تموم شده. به هرحال آرزو کردن هم خیلی سخت شده این روزها…
برای تو، که کمترین تعلق رو به دنیای آدمها داری، وجودت، هنوز از هیچ قاعدهی انسان سازی تبعیت نمیکنه، جایی ثبت نشدی و چون کوچکترین واحد اندازهگیری آدم بزرگها برای عمر، روزه، اونها هنوز تو رو یک آدمِ کوچیک هم حساب نمیکنن...
و دقیقا به همین دلیل، برای تو:
.
.
.
کوچولو من و عموهات، دنیا رو قشنگ میخواستیم
کوچه رو بدونِ دیوار، شب و رنگ به رنگ میخواستیم
ما تلاشمونو کردیم، واسه آتیش زدنِ شب
واسه برپا کردن صلح، بین پروانه و عقرب
تو به فکر این جهان باش، که ترازوی خرابه
یه طرف کاسهی زهره، یه طرف تنگ شرابه
کوچولو! بازی شروع شد!
دیگه این دنیا و این تو!
به سیاهی زمونه،
رنگ رؤیا بزن از نو!
--------------------------------------
قسمتی از ترانهی یغما گلروئی