تبليغاتX


 

دقیق که می‌شم می‌بینم خیلی چیزهای دروغ بوده... به همین راحتی؛ دروغ. زندگی روزمره پره از دروغ‌. دروغ ها‌یی که بی‌اهمیت هستن، یا دروغ‌هایی که زندگی آدم‌ها رو تغییر می‌دن. دروغ های قشنگ و زشت. همه دروغ‌گو هستن، با درجات متفاوت. اصلا انگار برای گسترش روابط اجتماعی در درجه‌ی اول باید دروغگوی خوبی باشی. بعضی دروغگوها کاملا آگاهانه دروغ می‌گن، و بعضی‌ها خبر از دروغ بودن حرف‌هاشون ندارن؛ دروغ البته کمترین نمود رو در حرف‌ها داره، مهم‌تر از اون، احساسات، نگرانی‌ها، دلتنگی‌ها، عشق‌هاست... بعضی دروغ‌های در طول زمان کش می‌یان و حتی دروغگو رو مجاب می‌کنن که راست هستن، مثل عشق‌های پر تب و تاب، بعضی دروغ‌ها هم لحظه‌ای هستن، مثل یک تبادل لبخند از پشت شیشه‌ی اتوموبیل...

دروغ مثل یک سپر محکمه که مردم همیشه همراهشون دارن... مردم لذت می‌برن از دروغگویی... من هم البته. شب در یک جدال تنگاتنگِ دروغگویی این لذت رو کشف کردم. نگاه‌ها و لبخندها و اشاره‌های دروغی. بعد از این می‌خوام سپرمو بذارم کنار جاکفشی، همه جا با خودم ببرمش. سنگینه البته، ولی مثل کوله‌ی کوه زود می‌شه بهش عادت کرد...

بعد از یک شبِ خوبِ دروغی، تنها حقیقت آزار دهنده صدای جیرجیرکیه که مثل من بی‌خوابه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 10:59  توسط لیلا  | 

پیشنهاد می‌کنم اگر کسی نیاز به یک تست سنجش مقاومت اعصاب به مدت 140 دقیقه داره به تماشای تئاتر لبخند باشکوه آقای گیل بره. من به شخصه از این امتحان سربلند بیرون اومدم و ملاقات با استاد پروژه‌ی باشخصیتی که هنوز به کوشا بودنم اعتماد کامل داره و به یک سری خصوصیات من پی نبرده باعث تمدد اعصابم شد. در ادامه برای بازیابی کامل به خرید برای خودم پرداختم و در کل دو روز تابستونی کمی هیجان انگیز تر از بقیه‌ی روزها رو تجربه کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 22:55  توسط لیلا  | 

وقتی تو جاده قله‌ی سفیدِ باشکوهش از بین ابرها پدیدار شد، دلم لرزید، فکر کردم من؟ این؟ دماوند؟ با این ابهت و عظمت؟

مثل وقتی که یکی رو از دور می‌شناسی و دوستش داری، تا وقتی بهش نزدیک نشدی تو ذهنت ازش بت می‌سازی، اما وقتی شروع به کشفش می‌کنی، اون بت از خودت می‌شه، جزئی از وجود هم می‌شین... فقط کافیه اون هم تو رو بخواد و تو هم تلاش کنی برای اینکه نزدیک بشی بهش...

دماوند من رو زیاد اذیت نکرد، فقط اول کمی اخم و تخم داشت، ارتفاع زدگیِ شب توی پناهگاه، که من پر رو تر از این بودم که به خاطرِ این ازش دست بکشم...

چه لحظاتِ شیرینی... وقتی خستگیِ مفرط جسم رو فدای رسیدن به هدف می‌کنیم... همه با هم بلند قدم‌های آخر تا قله رو می‌شمریم... و تو غبار گوگرد و مه و برف قدم به بلند‌ترین نقطه‌ی ایران می‌گذاریم...

حالا دیگه می‌شه بدون ترس از طرد شدن تو آغوشش رها شد...

 

 

 

 

 

تو برگشت، پونزده تنِ کوفته، بی‌توجه به تنگیِ جا و تکون‌های نیسان توی جاده‌ی خاکی، با غرور به قله‌ای چشم دوخته بودند که حالا دیگه نه غریبه‌ای ترسناک و دست‌نیافتنی، که دوستی مهربان و بزرگوار بود...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 15:31  توسط لیلا  | 

 

درست می‌شه، خوب می‌شم... سخته کمی، فقط به خاطر اون چیزی که بهش مقاومت در برابر تغییر می‌گن... بهش می‌گن عادت... عادت به یه جا، به یه آدم، به یه حرف... حتی وقتی که برای تغییر دادن شرایط کلی تلاش کردی، باز هم عادت اذیت می‌کنه...

همیشه زمانی دلبستگی‌مون به خیلی چیزا رو کشف می‌کنیم که از دست داده باشیمشون...

 

 

"عادت ظالمانه ترین رسم روزگار است..."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 12:9  توسط لیلا  | 

چه اهمیتی داره... کوفتگی و درد شونه‌ها و تاولِ پاها، لرزیدن از سرمای شب و سوختن زیر آفتابِ روز... وقتی لذت رسیدن به اوج رو تجربه می‌کنی، لذتِ صعود زیر نورِ مهتاب، دور از روشناییِ تصنعیِ شهرِ، پیدا کردن جبار توی آسمون شب که انگار با تیر و کمونش تمام پستی‌های این شهر رو نشونه رفته... طلوع خورشید از وسط کوه‌ها، همونطوری که توی نقاشی‌هامون می‌کشیدیم... نفس زدن‌های آخر برای زودتر رسیدن به قله، دراز کشیدن تو گرمای لذت بخشِ قله، و نوری که از روزنه‌های کلاه چشم رو قلقلک می‌ده...

من قشنگتر از این چیزی پیدا نکردم...

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 14:7  توسط لیلا  | 

این هم از خواص خونه‌ست، آرامشِ زیادی باعث تحریک قوه‌ی خزعبل پروری می‌شه. وقایع گذشته رو تحلیل می‌کنم و نتیجه‌ای که می‌گیرم عکس اون چیزیه که در واقعیت بهش عمل کردم. تصمیمات مهمی برای زندگی می‌گیرم که به محض رسیدن به پایتخت همه رو فراموش می‌کنم. مطمئنم ولی که واقعیت اونه... انگار که اینجا از دور تماشا می‌کنم... مثل یک تماشاچیِ نفهم که حتی قوانین بازی رو بلد نیست. خوشحالم ولی که این فرصت رو دارم، که هر از گاهی فارغ از هیاهوی بازی، همه چیز رو از بیرون ببینم...

 

-----------------------

در هر صورت فکر می‌کنم دیگه واقعا وقتش رسیده که کنده بشم از اینجا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 19:23  توسط لیلا  |