تبليغاتX


 

اعتراف می‌کنم اونقدر تن به قواعد آدم ساز دادم که صرفا یک شماره دانشجویی جدید می‌تونه تا دو روز و شاید بیشتر حسابی کیفورم کنه!

 

--------------------------

البته فکر می‌کنم پیروزیِ اولیه در مقابل فاشیست‌های پست قبلی هم تا حدی مؤثر بوده!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 22:9  توسط لیلا  | 

 

این‌ها دیگه وقاحت رو تموم کردن. یک مشت آدم عوضی با قیافه‌های دهه‌ی شصتی شدن کادر امور خوابگاه‌ها و بنا دارن تمام ورودیهای دخترِ 86 رو، اعم از کارشناسی و ارشد و دکترا، تو یک خوابگاه اسکان بدن! خدای من، خوابگاه یک دانشجوی دکترا، با یک ورودی 86 کارشناسی یکی می‌شه، چرا؟ چون سیاست کثیف آقایون اینه که تمام ورودی‌های جدید، فضای جدیدی رو ببینن و  باور کنن اوضاع همیشه همین بوده، یعنی همیشه خوابگاه حضور و غیاب داشته و  احتمالا از اون مانتو مترکن هایی که در دانشگاه بستن در خوابگاه هم وجود داشته! دارم می‌سوزم از فکر بلایی که قراره بر سر خوابگاه‌ها بیاد. از این‌که مسئولان جدید خوابگاه‌ها قراره چه مزدورهایی باشن. دور نیست روزی که تو اتاقِ خودت جرأتِ حرف زدن نداشته باشی. که صف نماز جماعتِ خوابگاه هم مثل خیلی جاهای دیگه به زور پر بشه.

یک مشت کودن زمام امور ما و زندگی شخصیِ ما رو به‌دست گرفتن و دستور دادن خوابگاه رو همین امروز تخلیه کنید تا اول مهر و یا همه‌ی ساکنین رو تو یک طبقه اسکان بدید! مگه با گله‌ی گوسفندها طرف هستید؟ مگه به یه عده عمله که فقط دنبالِ جای خواب هستن اسکان دادید؟ یه روزی تو این دایره‌ی خوابگاه‌ها دانشجو شأن و منزلتی داشت. یه روزی دانشجو همه‌جا شأن و منزلت داشت. امروز رئیس دانشگاه به شخصه تصمیم می‌گیره –در واقع تصمیمِ گرفته شده رو اعمال می‌کنه- که چطور زندگیِ ما باید پر از تنش بشه تا فکر خیلی چیزها به سرمون نزنه. افسوس که اون روزها گذشت و ما هرروز در حال پس‌رفت کردن هستیم...  امروزِ ما همیشه بهتر از فرداست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 13:21  توسط لیلا  | 

چه خوب بود اگر می‌شد بعضی خاطرات رو shift+delete کرد. زندگی چقدر راحت‌تر بود... گورِ بابای تجربه... اونوقت به‌راحتی می‌تونستم دوباره حس همون بچه دبیرستانی شادو داشته باشم که خودشو از دنیا بی‌نیاز می‌دونه...

 

مهتابگردونِ عزیز دعوت کرده بود برای شرکت تو بازیِ فیلم نامه نویسی، با پوزش، من هم با تاخیر و جیردویی(!) تو این بازی شرکت می‌کنم.

 

وقتی فکر می‌کنم می‌بینم اگه قرار باشه فیلم زندگی من‌ رو بسازن چیزِ بی سروتهی می‌شه، چون خیلی چیزا رو خودم دوست ندارم دوباره ببینم... همه رو می‌بُرم  از تو فیلم... مدت‌های طولانی رو قیچی می‌کنم... حتی شاید یک سالِ کامل رو... چیزایی که ممکنه برای بقیه قشنگ باشه، اما من دوست ندارم تو حسِ نکبتِ نوستالژی دست و پا بزنم. دلم می‌خواد فکر کنم هر کاری تا به حال انجام دادم درست بوده و لازم نیست حسرت هیچ چیزی رو بخورم. دلم می‌خواد تو فیلمم اون لحظات خوبی رو ببینم که ادامه داشتن یا نداشتنشون هیچ ربطی به تصمیم من نداشته... برای همینه که بی سروته می‌شه، اما من همین فیلمِ حوصله سر برِ بی سرو ته رو ترجیح می‌دم الان...

 

ببخشید که به این گندی بازی کردم. پتانسیلِ بیشتر از این رو نداشتم حالا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 12:25  توسط لیلا  |