تبليغاتX


چند وقتِ پیش یه تیکه از یکی از دندون‌هام شکست. کنده شد یعنی. اولش نبودنش اعصابمو خورد می‌کرد. الان ولی عادت کردم. خیلی وقتا یادم می‌ره که یه روز دندونم اون تیکه رو داشته. زندگی زیاد فرقی نکرده، چون به اون هم عادت داشتم، به این هم. عادت عادته دیگه. دوره‌ی گذرش مهمه. فقط بعضی شب‌ها، وقتی خوابم نمی‌بره، زبون می‌زنم بهش، به این فکر می‌کنم که چرا یه کاری براش نمی‌کنم، که چرا مواظبش نبودم، که چرا شکستمش... بعد دندونه درد می‌گیره، خیلی... اونقدر که عهد می‌کنم صبح اولین کاری که می‌کنم دندون پزشکی رفتن باشه. اما صبح دوباره اثری از دندون درد نیست، دوباره یادم می‌ره که یه روز اون تیکه وجود داشته، و به زندگیِ روزمره‌ی خودم ادامه می‌دم...

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 13:25  توسط لیلا  | 

وقاحتِ این شبه ِ آدم‌ها باور نکردنیه. چی بگم با خبرهای شادی بخشِ این روزا. تازگی خیلی اتفاق می‌افته که دلم می‌خواد بالشت به دیوار بکوبم، ولی بالشتِ بزرگو که چهار بار می‌زنمش خسته می‌شم، کوچیکه رو هم صاحبش نمی‌ذاره بزنم. یعنی حالا که فکر می‌کنم دیواره هم ارزشش رو نداره. عمده‌ی روزم صرف عصبانیت می‌شه. خدای من... این ها هم که هنوز صدای دریلشون قطع نشده. مونده یه روز زنیکه بیاد بگه دخترم بی‌زحمت حجاب کنین آقایون می‌خوان بیان وسطِ پیشونی تونو سوراخ کنن. شده هِی دنبالِ یه فحشِ خوبی بگردی، هیچی ولی نباشه که راضیت کنه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 21:3  توسط لیلا  | 

بلا اِی، بلا دختر مردم،

بلا اِی، بلا بوی گل گندم!

 

می‌شه یه روز صبح با این آهنگِ روح نواز و نوستالژیک (که اعتراف می‌کنم 2 بار "بلا اِی" توش تکرار می‌شه نه 3 بار) از خواب بیدار شد، می‌شه خواب‌ِ بدِ دیشب رو فراموش کرد و به همراهِ یه دوستِ خیلی خوب یه صبحانه‌ی عالی با تخمِ‌ مرغ ‌های قرضی درست کرد... می‌شه غصه‌ی از دست دادن هیچی رو نخورد، حالا چه فلشِ ترنسِند باشه، یا چیزهای بیشتر... می‌شه نگرانِ نگه داریِ چیزهای جدید هم نبود... می‌شه برای یک روز هوسِ مازوخیستیِ روشن کردن تلویزیون برای شنیدن بعضی حرف‌هایی که بهشون اعتقاد داریم از زبون الیاس! و گند زدن‌های هر روزه‌ی رئیس جمهور به سرمون نزنه... می‌شه فراموش کرد در این مملکت آدم‌هایی وجود دارن که در قالب‌هایی مثل انتظامات دانشگاه به شغل خود فروشی مشغولن، روز تجمع دانشگاه تهران سرو کله‌شون با لباس شخصی اونجا پیدا می‌شه تا بچه‌های ما رو شناسایی کنن، عوضش می‌شه به کارگر های شریف کوچه‌ی سعید، که چون احساس می‌کنن چیزی برای از دست دادن ندارن، برای دید زدنِ هر دختری که از کنارشون رد می‌شه کارشون رو متوقف می‌کنن، صمیمانه لبخند زد... می‌شه از پشت شیشه‌های مشجر، صدای دریلی که داره نرده‌ها رو برای نصب ایرانیت سوراخ می‌کنه، تا دیوارِ قفس رو کامل کرده باشه نشنید، و تن داد به رؤیای قدیمیِ دوچرخه سواری با موهای باز تو راهِ دانشگاه، یه جا خیلی دور از اینجا...

-----------------------------------------------

الآن فهمیدم که سریال های ماه رمضون به رونق وبلاگ من افزودن! چون یه عده با سرچ کردن "هستی" به وبلاگ من می رسن!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 11:38  توسط لیلا  | 

 

خانمِ روبرويي قران ميخونه. از بيرون صداي دو يا چند تا آقا كه دارن در مورد يه چيزي كه نعشه نمي‌كنه، معتاد هم نمي‌كنه، فقط شنگول مي‌كنه صحبت مي‌كنن مياد. هوا داره تاريك مي‌شه و تو اين شيشه باز هيچي جز عكسِ خودت رو نمي‌توني ببيني...

بوی مهرماه همیشه تغییر رو به آدم یادآوری می‌کنه... امروز اما، با پیچیدنش توی کوپه، وقتی با بوی کتلت که از تو کوله‌م میاد قاطی می‌شه، بیشتر یاد روزمرگی میندازه من رو... همیشه فکر می‌کردم زندگی برای ما –من و چند تا از دوست‌هام-  کمی هیجان انگیزتر از بقیه‌ست، حالا به این نتیجه می‌رسم که ما هم اسیر همین روزمرگی هستیم، منتها از نوع کمی پیچیده ترش... اصلا قطار همیشه برای من تداعی کننده‌ی روزمرگیه. یعنی خیلی کم پیش میاد که نباشه... تلق تلق: تو هم تو این دایره‌ی روزمرگی اسیر شدی... تلق تلق: یه بلیت دیگه هم سوراخ شد... تلق تلق: به همین زودی دلت دوباره می‌گه خیلی وقت گذشته...

داشتم فکر می‌کردم چه غم‌انگیز بايد باشه سفری که هیچکس اونطرفش منتظرت نباشه... احتمالا بعدا از این سفرها زیاد تجربه خواهم کرد... حتما عادت می‌کنم دیگه...

تا چند ساعت بعد یه مهر دیگه دوباره شروع می‌شه، تا اون موقع، حتما هم‌کوپه‌ای‌ها خوابیدن، من هم مثل همیشه خوابم نمیبره، و با یک شکمِ پر از کتلت، می‌رم تا این مهر رو، که نباید چندان فرقی با مهرهای دیگه داشته باشه، به تقویمِ روزمرگیِ خودم اضافه کنم.

صحبت آقاهاي بيرون به وينستون لايت رسيده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 12:34  توسط لیلا  |