من یک رانندهی لیفتراک هستم که سوت زنان و آدامس جوان جعبهها رو جابجا میکنه و هیچ علاقهای به دونستنِ اینکه آنالیزِ واریانس چه کوفتیه نداره و هیچ وقت قرار نیست در زندگیش هیچ موضوعِ گندی رو ارائه بده.
" مثل اینه که عکس چند تا دزد رو به دیوار بزنید. با این کار به قوانین جمهوری اسلامی ایران دهن کجی کردید!"
به این ترتیب!
یک آدمِ نون به نرخ روزخورِ مزدور، به خودش جرأت میده بچهها رو، که افتخارِ یک دانشگاه بوده و هستن، با دزد مقایسه کنه! حالم به هم میخوره از تمامِ این عوضیها. اکثرشون هم معتقدن پشتِ ما هستن، خوبیِ ما رو میخوان. میفرمایند برید بیرون فعالیت کنید! بله، بیرون! ممنون! مشکل اینجاست که این همه آزادی چنان مسخ کرده ما رو که همه چیز رو با هم قاطی کردیم! سه تا عکس، تو یه اتاقِ کوچیک، رو بُردی که هیچ رهگذری نمیبینتش مگه اینکه وارد بشه، تو یه ساختمون، جایی که اکثرِ دانشجوها اصلا از وجودش خبر ندارن، اینطور سنگینی میکنه که به خاطرش دستور تعطیلیِ موقتِ کانون میاد!
ما که جنبهی آزادی رو نداشتیم، شما حواستون رو جمع کنید ولی!