اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به اعضای اتحادیه فشار آوردند
من عضو اتحادیه نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
حکایتِ این روزهاست...
امروز منزجرم از تمام پرچمها و رنگها و سمتها... ای کاش لحظهای اینها فراموش میشدند تا یادمون بیاد کسانی که در بندند قبل از هر چیز همکلاسی ما بودهاند...
-----------------------------------------
شعر از برتولت برشت. ترجمهست با اندکی تغییر
توجهِ آدمها به ظرفیت جاهای مختلفشون خیلی مهمه. یه عده از آدمها عادت دارن همه چیز رو تو مغزشون جا بدن، و از الگوریتمهای تکراریِ اون برای حل همهی مشکلاتِ کوتاه مدت و بلند مدتشون استفاده کنن، بعضیها، از هر چیزی، قسمتی شو توی دلشون انبار میکنن، و بعضی هم چیزهای مهمی رو به یه جای دیگهشون حواله میکنن. فکر میکنم باید خیلی حواسمون باشه که هر کدوم از این جاها چقدر گنجایش دارن... آدمهایی که هر کدوم از اینها رو زیادی پر میکنن یه جایی اساسی کم میآرن... این وسط، تشخیص تمایز دو تا جای اول با سومی از همه مهمتره به نظر من، خیلی از اشتباهات زندگیِ آدمها وقتی اتفاق میافته که چیزی رو که میباید تو مغزشون حلش میکردن یا تو دلشون با احترام نگهش میداشتن به اونجاشون گرفتن و یا چیزی رو که باید اساسا به اونجا میگرفتن انبار کردن تو دلشون یا به دغدغههای فکریشون اضافهاش کردن... همین دیگه.
سیاوشِ قمیشی میفرماید "گریه کن، گریه غروره" من ولی اگر بخوام غرورم رو حفظ کنم باید از صبح تا شب و نصفه شب در حال عر زدن باشم، بنابراین فعلا ترجیح میدم زیاد مغرور نباشم... ترجیح میدم غرورم رو آویزون کنم به پل هواییِ کیلومتر 18 جادهی مخصوص کرج و از اون بالا با چشمای خشک به آدمهای نگرانی که پشت شیشهی بارون زدهی ماشینهاشون نشستن لبخند بزنم.