امروز من به یمن عوض شدن جای قسمت زنونه و مردونه در اتوبوس BRT برای اولین بار در عمرم روی اون میلهای که جلوی اتوبوس کنار دستِ رانندهست نشستم و احساس شعف کردم اما در عین حال یک احساس خلائی هم بود چون معمولا کسانی که رو اون میله میشینن با راننده حرف میزنن اما من نه هیچ حرفی با راننده داشتم که بزنم و نه راننده مشتاقِ حرف زدن با من به نظر میرسید و چند تا و نهِ دیگه. آرزو کردم یه روز شانس بیارم و سوار اتوبوس اون خانومی بشم که تو این خط رانندهست (روزی که اتوبوسش از کنارِ ما گذشت و دیدمش خیلی هیجان زده و شاد شدم و شعاع روزنهی امیدم کلی زیاد شد).
.
.
سرچ کردمش، اسمش "فرحناز شیری" هست، و یه فیلم کوتاه هم در موردش ساخته شده. افتخار کردم بهش. هر چند فقط یک نفره، اما در روز صدها نفر رو جابجا میکنه، به صدها نفر آدمِ معمولی، نه روشنفکر و دانشجو و کتابخون و وبگرد و...، میفهمونه که امکان داره...

احساس میکنم تمام انگیزهها و خبرهای شادی که یک ماه بود من رو دچار توهم خوشبختی فوقالعاده کرده بودن کاملا تحلیل رفتن و مسئلهای جز امتحانهای مغز پارهکن و کسانی جز همکلاسیهای درسخونِ ضعف اعصاب آور برای من باقی نمونده که بهش فکر کنم. مدتهاست تمام اون چیزی که همیشه توقع داشتم باشم رو فراموش کردم... رسما از خودم عذر خواهی میکنم و قول میدم آدم بشم؛ این پست رو شاهد میگیرم