تبليغاتX


دلم برات تنگ شده... خیلی خیلی زیاد... برای گرمیِ گونه‌هات، آرامش سخاوتمند آغوشت، برای رگ‌های آبیِ دستهات، برای اخمت، تهدیدِت... برای لبخندت، برای اینکه از گردنت آویزون بشم، برای اینکه وقتی احساس می‌کنی لوس شدم غُد و بی‌تفاوت بشی، برای اینکه هی بشینی پیش همه ازم تعریف کنی و هی من حرص بخورم...

عزیز دلم... خیلی دلم هواتو می‌کنه هنوز... دلم هوای چشمهاتو، نگاهتو می‌کنه... مثل روزی که تو نمایش مهدکودک قصه‌گو بودم، تا نگاهم با نگاهت تلاقی می‌کرد صِدام رو بالاتر می‌بردم... مثل روز اول مدرسه، که تو شلوغی حیاط، مرتب می‌ترسیدم نگاهت گُمم کنه، برمی‌گشتم و می‌دیدم لبِ باغچه نشستی و محکم نگاهم می‌کنی، که هم بدونم هستی و مواظبمی، هم پر رو نشم که بخوام برگردم پیشت...

هنوز خوابتو می‌بینم... صبح که بیدار می‌شم احساسِ خوبی دارم که نمی‌دونم از چیه... مثل وقتی که آدم فکر خوبی تو ذهنشه، ولی یهو رشته‌ی افکارش پاره می‌شه، بعد هر چی فکر می‌کنه یادش نمی‌آد اون فکرِ خوب چی بوده...

اونوقت تو طول روز، وسط درس استاد، وسط غذا، تو تاکسی... یهو یادم میاد، بعد انگار که همین لحظه از دست دادمت... باور نمی‌کنم که دیگه ندارمت، نمی‌تونم حسِت کنم...

 

هنوز هم بعد این سال‌ها، یه وقتایی اِنقدر دلم می‌خواد باهات حرف بزنم، برات چیزی تعریف کنم، غُر بزنم... دلم می‌خواد موقع امتحان صورتم رو ببوسی... دلم می‌خواد منو با خودت آرایشگاه ببری، بشینم و تمام مدت تو آینه زُل بزنم به صورتت...

 

 

زود رفتی...

حالا، خاله سوسکه دیگه، شعر آشتی مثِ قدیما نمی‌خونه...

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 19:43  توسط لیلا 

امروز تو خیابون احساس می‌کردم مردم اکثرا با چشمانی متعجب به من نگاه می‌کنن، مثل اینکه مثلا امام موسی صدر رو دیده باشن که برگشته و در حال قدم زدن در ولیعصره و یا یک رقاصه‌‌ی معروف رو که سی ساله انزوا گزیده و الان در ملأ عام ظاهر شده، اول فکر کردم شاید یک لکه‌ی بزرگ سُس روی صورتمه اما تو یه ویترین این قضیه رو چک کردم، بعد تصمیم گرفتم فکر کنم خیلی مهم هستم، خیلی زیاد، برای همین با وجودیکه هوا زیاد سرد نبود شالم رو روی صورتم کشیدم و با به یاد آوردن افتخارات زندگیم به مردم نگاه‌های فخر فروشانه انداختم، بالا و بالا تر رفتم –و اگر هدفون برای گوشم بزرگ نبود و مرتب بیرون نمی اومد مطمئنا سرعتم بیشتر می شد- اما لحظه‌ای که فروشنده‌ی بلیت به شیشه زد تا من رو متوجه جمله‌ای کنه که روی شیشه چسبونده بود، "خواهرم حجابت رو رعایت کن به خاطر خدا و محرم و امام حسین"، دوباره سقوط کردم به چهار راه ولی عصر و خودم رو یک آدم معمولی بین هزاران آدم معمولیِ دیگه یافتم، حوصله‌ی ناامید بودن رو هم نداشتم، تصمیم گرفتم از اینکه هیچ کدوم از این آدم‌ها از دنیای من خبر ندارن لذت ببرم، شال رو پس زدم و با خوشحالی به راه خودم ادامه دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 19:39  توسط لیلا  | 

وقتی غصه، مخصوص خودت باشه، همیشه می‌تونی یه کاریش کنی... نهایتا چند روز ناراحتیه و به در و دیوار کوبیدن و عربده کشیدن، آخرش یا می‌گی به درک، یا می‌گی فراموشش می‌کنم، یا درستش می‌کنم، یا تسلیم نمی‌شم، یا پدرشو در می‌آرم، یا هر چرت دیگه‌ای که آرومت کنه... به هر حال من زنده می‌مونم!

اما یه وقتی هست که اساسی کم می‌آری...

 

 

چی بگم... گاهی افسوس می‌خورم، که کاش من هم کسی رو داشتم تا همه چیز رو بهش واگذار کنم... سعی می‌کنم دوباره تو ذهنم بسازمش... فکر می‌کنم به روزهایی که هنوز بود، تلاش می‌کنم به یاد بیارم اون روزها چی باعث می‌شد بهش اعتقاد داشته باشم... اما طولی نمی‌کشه که احساس بلاهت غلبه می‌کنه و به ریش خودم می‌خندم از این‌که برای فرار، فکر به توهم زدم... حتی اگر کمی قوه‌ی توهم پروری قوی تری داشتم درست می‌شد...

 

 

یاد اون پوسته‌ی تخممرغ له شده‌ی تو کتاب‌های بینش‌مون می‌افتم! تخممرغ بعضی‌ها رو یکی براشون نگه می‌داره، من ولی چاره‌ای ندارم جز اینکه خودم نگهش دارم... ریسکش بالاتره، ولی در کل، ترجیح می‌دم، به دلایل زیادی، حالا که فکر می‌کنم...

 

--------------------------------------------------------------

این از اون پست‌هایی بود که نوشتنش به اندازه‌‌ی پختن یه خوراک مرغ و سیب‌زمینی طول کشید و در طولش نظرِ من تقریبا 180 درجه برگشت! قصد داشتم بعد از نوشتن یک شکم سیر گریه کنم ولی الان می‌خوام با شادی شکمم رو پر از مرغ و سیب‌زمینی کنم!

توصیه می‌کنم وقتی اساسی کم می‌آرید سعی کنید غذا بپزید و پست بنویسید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 14:11  توسط لیلا  | 

 

دلم نمی‌خواست از اعصاب خودم در این دوره از سال حرفی بزنم، اما امروز طاقتم تموم شده و از اون‌جا که این بلاگ تقریبا به غر زدن‌های من اختصاص پیدا کرده نمی‌تونم همچین غر مهمی رو توش نزنم. قضیه از اون‌جا شروع شد (و در عالم واقع همون‌جا هم تموم شد البته) که من امروز مجبور شدم در تاکسی 15 دقیقه نوحه گوش بدم، البته با توجه به این‌که این روزها تو تمام مکان‌های عمومی همه به خودشون حق می‌دن صدای نوحه تو گوشت فرو کنن،و کسی کوچک‌ترین اهمیتی به وجود آدم‌هایی که ممکنه نخوان این صدا رو بشنون نمی‌ده، و از اون‌جا که من هم مثل همه فراموش کردم که حق دارم از چیزی خوشم نیاد، سعی کردم با این قضیه کنار بیام. ولی مضمون این یکی بدجوری اعصابم رو به هم ریخت، چیزایی رو که می‌شنیدم نمی‌تونستم باور کنم. شاید هم من از مضمون بقیه‌ی نوحه‌ها بی‌خبرم. مداح اصرار داشت خودش رو سگِ آقا معرفی کنه، و مرتب روی این نکته تاکید می‌کرد! حتی از آقا می‌خواست براش استخون بندازه! و ابراز می‌کرد که از وقتی به دنیا اومده قلاده به گردن داشته! الان که این‌ها رو می‌نویسم یک موج جدیدِ شوک بهم وارد شده!

هر جوری تحلیل می‌کنم نمی‌تونم بفهمم چطور یه عده ممکنه این کلمات رو تکرار کنن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 21:25  توسط لیلا  |