تبليغاتX


 

سال نو مبارک، به همه‌ی اون‌ها که شریک بهترین لحظات زندگی من بودن. امیدوارم غم نشینه تو دل‌های بزرگ دوستای خوبم... هر جای دنیا که هستن، یا خواهند بود، تنهایی و غصه و رذالت و خیانت و خفقان کم ببینن، شاد باشن و آزاد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:43  توسط لیلا  | 

طوفان امروز خواهر زاده‌‌ام رو ترسوند، شیشه‌ی نور گیر ساختمون رو شکست و راه پله رو پر از خورده شیشه کرد، پرده‌ی آرایشگاه رو بالا برد و آدم‌های کنجکاوِ بیرون رو شاد و خانم‌های درون رو مضطرب کرد، و احتمالا ضد حال های زیادی به خونه‌تکونی کردگان زده تا الان. اما من خیلی دوستش دارم، یه دلیلش حتما تنوع شرایطه، که به هر نحوی باشه من همیشه استقبال می‌کنم، دلیل مهمش ولی این صداییه که طوفان می‌سازه، این صدایی که مثل یک همهمه‌ی گنگه،  مثل صدایی که توی استخر می‌شنوی، وقتی به پشت شنا می‌کنی. یک حس دوگانه‌ای(!) داره: هیجان انگیز و آرامش بخش. که حاصل تفاوت بیرون و درونه، به گمونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 17:35  توسط لیلا  | 

با وجود خستگی بسیار زیاد، حاصلِ روزهای پرتنشی که گذشت، با قلبی آرام و دلی مطمئن؟ می‌خوام شادی خودم رو از فروش خوب نشریه 8 مارس و پیروزی در دفاع از باقی موندن کانون ابراز کنم. چه کنم، توقع ما همین قدر شده، بسته نشدن کانون به خاطر اینکه نشریه سیاسی درِش منگنه شده، فروش رفتن آخرین نشریه‌ای تلاش می‌کنه آزادی رو تو دانشگاه حفظ کنه، شادی رو برای یک شب به زندگی من به ارمغان میاره!

 

 بله، فاینالی:

And we are flying home

I feel the freedom in my soul!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 22:29  توسط لیلا  | 

"ببخشید، بازم از این بازوبند ها دارین؟"

 

12و 13 اسفند 85، پلی‌تکنیک چه حال و هوایی داشت...

 فکر نمی‌کنم برای من چنین لحظاتی تکرار بشه. زحمت و دوندگی یک ماهه به قشنگ‌ترین صورت نتیجه داد. ده‌ها بازوبندِ برابری که یک روز تمام برای ساختنش وقت گذاشته بودیم در عرض چند ساعت بسته شد روی بازوی ده‌ها دختر و پسر پلی‌تکنیکی که جمع شده بودند تا از برابری صحبت کنند... چیزی که اصلا توقعش رو نداشتیم...

 

بازوبند برابری 

 

با وجود تمامِ تلاشی که شد برای خط کشیدن روی تساوی، 12 و 13 اسفند ثبت شد در حافظه‌ی پلی‌تکنیک، در حافظه‌ی تمام دخترها و پسرهایی که یک ماه تلاش کردند، پوسترهاشون نیمه شب پاره شد، تهمت شنیدند، کارشکنی دیدند، دلشون سوخت اما دلسرد نشدند...

ثبت شد در حافظه‌ی تمام کسانی که تلاش می‌کردند از بین خیل جمعیت عبور کنند و از خود می‌پرسیدند "مردان رو چه به حقوق زنان؟"

ثبت شد در حافظه‌ی کسانی که می‌ایستادند، می‌پرسیدند، فکر می‌کردند...

حیف که فعلا، تا اطلاع ثانوی، که احتمالا به این زودی ها هم نیست، "قانون" اجازه‌ی صحبت از برابری رو نخواهد داد... اکتفا می‌کنیم به یک نشریه‌، ویژه‌ی روز جهانی زن، و ادامه می‌دیم به این حرکت خزشی تا روزی که قانون، زن رو به رسمیت بشماره...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 20:31  توسط لیلا  | 

امروز شیخ اصلاحات در برنامه‌ای به مناسبت انتخابات مجلس هشتم دانشگاهِ ما رو مزین فرمودند. قصد ندارم اینجا حرف‌ها و بحث‌ها و شعارها رو بیارم، گزارش رو حتما خواهید خوند و خواهید شنید. فقط احساس جدیدی که امروز در من تشدید شد احساسی بود مثل زندگی در کپک.  سؤال‌هایی که بارها پرسیده شده‌ان و مثل همیشه جواب‌های بی‌ربط؛ اهداف متعالی انقلاب؛  که هنوز بحث هست که واقعا چه بوده؟! 50 تومنی که شیخ قولش رو داده بود و هنوز اعتقاد داره کاملا عملی بوده و در این راستا با "چند" متخصص مشورت کرده!  خواب اصحاب کهف!

 در جواب حق آزادی بیان فرمودند همین آزادی بیان است که شما این سؤال‌ها رو می‌توانید مطرح کنید!! درست و دقیق، همون پاسخی که در 20 آذر از سردمدار جبهه‌ی مقابل شنیدیم و عواقبش رو هم دیدیم و هنوز در حال پرداخت هزینه‌ی آزادیِ بیانِ اون روز هستیم!

حرف‌های دار و دسته‌ی انجمن بسیجی، دوباره محدود به همون سیکل قدیمی: حضور مارکسیست‌ها در انجمن اسلامی، پناهندگی علی افشاری، شعر عابد توانچه! شما رو به خدا حرف جدیدی بزنید. موضوع جدیدی پیدا کنید برای علم کردن! مهم‌تر از همه اینکه خانوم‌ها و آقایون هنوز به روی خودشون نمی‌آرن که دوستانِ ما از انتشار نشریات موهن تبرئه شده‌ان! شاکی هستند که چرا شیخ این‌ها رو پیش خودش پذیرفته!

شیخ اصلاحات، امروز در جواب سؤالی که در مورد مسائل مالیِ دهه‌ی هفتاد در بنیاد شهید مطرح شد جواب دادند "من اگر کارم اشکالی داشت زبونم دراز نبود، کسی که زیرش خیسه از جاش بلند نمی‌شه!" بله، درست خوندید! این هم از ادبیاتِ شیخِ ما!

در کل، شیخ امروز تلاش بسیار زیادی کرد برای اینکه همه رو از خودش راضی بکنه، و در ضمن سرحال و قبراق و جوان دوست جلوه کنه. یه حرفی رو دلم هست که به شیخ –که اتفاقا امروز بنده رو با احوالپرسیش مورد التفاط قرار داد!- بگم، آخه شیخ، تو که وقتی برگه به دستت می‌دن یک ساعت جلوی چشت می‌گیری تا بتونی بخونیش، تو که سؤال رو یا نمی‌شنوی یا نمی‌فهمی منظور چی بوده، اصلا تشخیص نمی‌دی الان روی صحبت طرف به کیه، تو که پلاکاردهای دست ملت رو که جلوی چشت گرفتن نمی‌تونی بخونی، کوتاه بیا دیگه! تو باید الان بشینی تو خونه، تکیه بدی به مخده، پاتو بندازی رو هم، با نوه‌ات تیله بازی کنی، خاطره تعریف کنی، بکش کنار آخه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 10:20  توسط لیلا  | 

اگر منتظر رسیدن جوابِ اپلای مرتب مِیلم رو رفرش می‌کردم، اگر سخت مشغول آماده کردن مقاله بودم، اگر یه عیدی کلفت داشتم که باید برای خرجش نقشه می‌کشیدم، اگر تردیدم این بود مثلا که آیا لباسم برای مهمونی مناسب هست یا نه، ...

 حتی اگر در حال آماده شدن برای مسابقه‌ی عبرتهای عاشورا بودم، حتی اگر در حال عشوه اومدن در مراسم خواستگاری بودم، حتی اگر تمام بعد از ظهر رو به آماده کردن الویه گذرونده بودم تا همراه شوهر و دو تا بچه برای شام به پارک لاله برم، ...

حداقل اگر این قدر در حالت گه گیجه نبودم...

مطمئنم که شبِ جمعه‌ی بهتری داشتم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 21:39  توسط لیلا  |