من از اینجا بیزارم. من میخوام زار بزنم. میخوام به جوونهای 22 سالهای که دارن تو بهترین سالهای عمرشون از عشق و قشنگیِ دنیا و رقص و کمپینگ و درس خوندن تو دانشگاههایی که بهای دانشجو بسیار بیشتر از ت...ِ استاد و رئیس و وزیر و کوفت هست بگم خبر دارن جایی از دنیا جوونهای 22 ساله به خاطر سر فرود نیاوردن در برابر بیداد روزها و ماهها و سالها رنگ دنیای روشن رو نمیبینن؟ چه فایده از این گفتن که بیداد برای اونها معنی نداره...
من خسته شدهام. من از این زندگی که توش برای گرفتن کوچکترین حقهات باید عذاب بکشی و تحقیر بشی بیزارم. من به نفرت از این جبر جغرافیا روی آوردم. نفرت از خرابهای که حتی برای فرار کردن ازش باید هزینه بدی. من از این تقدیر شوم که تا آخر عمر گریبان من و همهی اونها که به زندگی من معنا میدن رو گرفته بیزارم. من از این گورستان آدمیت بیزارم.
من خستهام.

تصویری که مشاهده میکنید نمادی هست که ما ورودیهای 10 درصدی برای نشون دادن اهداف خودمون برگزیدیم. اونچه که این نماد در ذهن تداعی میکنه یک ترازوست. در سمت راست، ترازو حاوی یک قلم آهنین هستش که نشون دهندهی پایداری ما در کسب علمه. در سمت چپ، یک چرخ دنده دیده میشه که نماد صنعت هست و بنابراین ما همواره به دنبال تعادل بین علم تئوریک و عمل هستیم. اما نکتهی مهم، محور این ترازوست که شکلی شبیه یک بطری داره، و نشون میده که ما در این بین محوریت تفریح و شادی در زندگی رو برای خودمون انتخاب کردیم!
-------------------------------------------------------
- از دوست عزیزم ن.م.ث به خاطر کمک خلاقانه در تفسیر این نماد تشکر میکنم.
- من نتونستم در این ترازو جایی برای اهمیت به فعالیتهای اجتماعی پیدا کنم ولی شما فکر کنید اونم هست به هرحال.
- البته باید اعتراف کنم ما در وهلهی اول برای توجیه یک سری خصوصیات خودمون در مقابل همکلاسیهای کرم کتاب این نماد رو ساختیم.
این روزها، در جریان این دید و بازدیدهای تموم نشدنی، آدمهای زیادی رو میبینم که خوشبختی فوقالعادهشون برام سؤال برانگیزه... زن و شوهرهایی که نهایت تلاششون برای انتخاب هم تحقیق در مورد خانواده بوده... طرف تا یک ماه پیش روحش از وجود چنین آدمی خبر نداشته، و حالا در حال جشن گرفتن برای "آغاز زندگی مشترکشون" هستن! بعد مادر عروس خانم در پاسخ به این سؤال که چطور اینقدر زود تصمیم گرفتن میفرماین "هه هه وقتی قسمت باشه آدم هیچ کاریش نمیتونه بکنه!"
به همین راحتی. آدمهای بیخطر، رؤیاهای بیخطر، زندگیهای آروم.
مهمترین نکتهی قضیه اینه که اونها از زندگیشون لذت میبرن. ممکنه امثال من خودشونو قانع کنن که این یک خوشبختیِ تو خالیه، ولی اونها اینطور فکر نمیکنن. مشکل کجاست؟ "برای لذت بردن از زندگی کافیست کمی احمق باشی"؟ اونها احمق هستن؟ فکر نمیکنم. توقع من از زندگی خیلی زیاده؟ نمیدونم. فقط میدونم که در عین حال که هیچ وقت دلم نمیخواد جای اونها باشم، به شدت بهشون حسودی میکنم.