تبليغاتX


فکر می‌کنید علت اینکه هرچند وقت یکبار وبلاگ من شبیه کاغذ چرکنویس می‌شه چیه؟ بله! چون جمهوری اسلامی به این نتیجه می‌رسه که ripway، که صرفا یک سرویس برای file sharing هست، سایتی مستهجنه –شاید هم ضد انقلاب- که باید فیلتر بشه. در نتیجه source قالب من هم که در این سایت آپلود شده قابل دسترس نیست و وبلاگ به این صورت که مشاهده می‌کنید در میاد.

این‌ها رو ثبت می‌کنم و امیدوارم که یک روز با خوندنش بخندیم به این‌که روزی در لجن زندگی می‌کردیم و نمی‌فهمیدیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 0:32  توسط لیلا  | 

جدا از همه‌ی دروغ‌ها و سوء استفاده‌هایی که اساس پایداری این سیستم شده، نکته‌ای که امروز دیگه نتونستم بربتابم (کاری هم البته نتونستم انجام بدم در مقابلش!) یه آیه‌ی قرآن بود که روی سربرگِ برگه‌ی دفاع در مقابل اتهامات چاپ شده بود و معنیش تقریبا این بود: "و نمی‌دانند که خداوند می‌بیند"

بله! یعنی به عبارتی خدا هم با آقایون کاملا موافق و همراه هست و تخلف یک دانشجو اعم از شعار ضد انقلاب دادن و عکس همکلاسی‌های در بند رو در دست گرفتن و شرکت یا سخنرانی در تجمع انتقادی همانا تخلف از قوانین خدا هم هست و اگر از دید آقایان حراست پنهون بمونه بالاخره خدا می‌بینه! وقاحت تا کجا؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 23:25  توسط لیلا  | 

حتما تئاتر "حسن و دیو راه باریک پشت کوه" رو برید دوستانم، عالی بود به نظر من.

حسن و دیو

ساعت ۶:۴۵ تالار قشقایی:)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 23:37  توسط لیلا  | 

شادترین لحظات زندگی می‌تونه در یک نیمه شب بهاری به وقوع بپیونده، در ادامه‌ی یک روز پر از استرس، عصبانیت و نفرت، روزی که صبحش با خبرهای گه گیجه آور شروع شده و با ملاقات‌های تهوع آور ادامه پیدا کرده و ظهرش قرین شده با دست و پا زدن زیر دست دندون پزشکی که که در حین صحبت با دستیار در مورد رد کردن خواستگارها بدون بی‌حسی لثه‌ی تو رو سوراخ می‌کنه. غروب با عر زدن و سردرد و چشم‌های پف کرده به شب رسیده و حالا به رختخواب می‌ری و قصد داری بعد از یک روز پر از تهوع و خون و تف و اشک و دود چند ساعتی بخوابی که یهو سر و کله‌ی یک پشه‌ی جوان، ساعی و صبور پیدا می‌شه که با پشتکار تمام تا اعماق مغزت نفوذ می‌کنه و تا صبح در مقابل تمام ترفندهایی که برای خلاص شدن به کار می‌بری مقاومت می‌کنه.

 بعد از یک شب سراسر هیجان و تکاپو، مثل همیشه تنها کاری که از دستت بر میاد اینه که اون پشه رو هم به مجموعه‌ی بی‌شمار چیزها و آدم‌هایی که ازشون متنفری اضافه کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 10:28  توسط لیلا  |