تبليغاتX


امروز دیالوگی در آرایشگاه شنیدم که حاوی نکات بسیار آموزنده‌ای بود:

وقتی دو نفر قبل از ازدواج با هم دوست بوده باشن، چون از هم خسته شدن زود طلاق می‌گیرن، اما در ازدواج سنتی، چون هنور حرف زیاد با هم دارن، تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی می‌کنن!

کلا آموخته‌های من در آرایشگاه روزی به صورت یک کتاب به چاپ خواهد رسید.

 

---------------------------------

این رو ببینید و لذت ببرید، برداشت بسیار جذابی از قضیه‌ی دانشگاه زنجان. لعنت.

     پس از نوشت: جالبه، فکر می کردم اگر کسی کوچک‌ترین شناختی هم نسبت به من داشته باشه، قطعا خواهد فهمید که جمله‌ی بالا رو به طعنه و به علت عصبانیت زیاد از مشاهده‌ی لینک نوشتم. اما گویا اینطور نبوده. به هر حال دوست عزیز نگران نباشید، نظر من هم نظر شماست، به کامنت‌های پستِ لینک داده شده اگر دقت کنید همین جملات رو خواهید دید از زبان من هم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 22:41  توسط لیلا  | 

 

مثل همیشه زیاد جدی گرفتم. فراموش کردم که معلم اخلاق نیستم. پدر نیستم. مادر نیستم.

فراموش کردم که یک رهگذر تخمی بیشتر نیستم، که همینقدر حق دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 20:28  توسط لیلا  | 

 

پاک شد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 23:13  توسط لیلا  | 

دیشب خوابی دیدم که در اون افراد زیر نقش‌های احمقانه‌ای داشتن:

مهدی کروبی، یکی از همکلاسی‌های کارشناسی، دو تا از همکلاسی‌های ارشد، یک نفر از دانشکده پزشکی، جانز هاپکینز، یکی از دوستای نزدیکم در هیبتی محجبه، دو تا از همکلاسی‌های دبیرستانم، یکی از بچه‌های کانون و یکی از دوستان قدیمیم با دو تا دوستش.

 

اینکه این‌ها چه می‌کردن در حوصله‌ی این پست نمی‌گنجه. البته اگر هم می‌گنجید حیثیت خودم رو با نوشتنش به خطر نمی‌انداختم. در کل برای خودم کمی نگران شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 14:0  توسط لیلا  | 

نکنید آقا. وقتی تو صف نونوایی، حوصله‌تون سر می‌ره، یه فحشی زیر لب نثار آدم‌های پیش از خودتون می‌کنید و می‌رین از سوپر نونِ بسته‌ای می‌خرین، این می‌شه یک مدل.

وقتی به خاطر یک سری خصوصیاتتون چشتون که به صف نون میافته وظیفه‌ی انسانی خودتون در خرید رو فراموش می‌کنید، می‌رین دنبال یللی تللی، این می‌شه یک مدل.

شما آقای شاطر! وقتی چشمت به چهار تا اناث موجود در صف میافته، نصف خمیرها رو به خاطر اشتغال به چشمک زدن به یغما می‌دی، این می‌شه یه مدل دیگه.

آقای خمیر درست کن! وفتی سرتو میاری بیرون، میگی دیگه کسی منتظر نشه، نون تموم شد، فکر یه مدل ت... دیگه که قراره به عناوین این درس کوفتی اضافه بشه رو نمی‌کنی.

نکنید آقا. با اوقات فراغت و زندگی و آینده‌ی چهار تا جوون اینطور بازی نکنید. من نمی‌گم صف نبندید، چون در این‌صورت مطمئن هستم یه درسی می‌ساختن برای ما به نام تئوریِ هرج و مرج. برید مثل آدمیزاد، مرتب، توی صف وایستید (یکی- چند تاییش هم نکنید، چون اون باز یه مدل دیگست) هر کدوم 5 تا نون بخرید، برید زندگی‌تونو کنید.

از همه مهم تر، شما، آقای اچ. آر. کات! شما اگر آرایشگر بودی، اگر هنر داشتی، بدون تئوری صف هم در یونایتد استیتس نونت تو روغن بود. ما رو اینقدر عذاب نمی‌دادی. خاک بر سرت.

------------------------------------------------------

شرمنده‌ام، قسم می‌خورم این آخرین پست امتحانیه. این حرف‌ها رو دلم بود آخه، نمی‌شد نگم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 20:51  توسط لیلا  | 

این هفدهمین خرداد متوالیِ امتحانیِ زندگیِ ماست، و آخریش البته!

خداوند این ماه رو که همواره برای ما آبستن اتفاقات محیرالعقول بوده به خیر رد کناد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:10  توسط لیلا  | 

ای زندگی سگی! ای ارائه‌ی روز شنبه! ای رئیس شورای انضباطی دانشجویان! ای صف! ای احمدی نژاد! ای پروپوزال! ای هوم سیکنِس! ای نوستالژی! ای حنیف! ای قبض موبایل! ای مهندس هندوانه فروش! ای حس دوگانه! ای وزارت نیرو! ای ویروس! ای ترس از آینده! ای...

بدانید و آگاه باشید در شب یک‌سالگی وبلاگم همه‌ی شما رو مؤدبانه خاو- تُف می‌کنم بیرون و به جاتون هوای پر از بوی بارون رو می‌کشم تو، جایزه‌ی این وبلاگِ صبورِ سربه راهِ باشعور:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 22:24  توسط لیلا  | 

زندگی بدجوری سخت شده... ای اول تیر*، آیا روزی فرا خواهی رسید؟

بستنی نسکافه‌ی کاله می‌خوام، پفک موتوری هم به جاش قبوله، به اضافه‌ی یک نفر که همچنان که به غر زدن‌هام گوش می‌ده، تئوری صف رو بخونه برام توضیح بده.

نمی‌دونم چرا بعضی‌ها اصرار دارن بچه‌ی دو ماهه حرف بزنه، اگه شخص مزبور؟ بتونه این‌ها رو هم بیرون کنه ممنون می‌شم.

------------------------------

*روز ظهور امام زمان نیست، تموم شدن این آخرین امتحان‌های کوفتی تو این خراب شده‌ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 19:17  توسط لیلا  |