خیلی وقتها دلم میخواد فکر کنم به اینکه اگر فلان موقع فلان اتفاق نمیافتاد یا میافتاد الان زندگی چطور بود. یعنی همه دلشون میخواد احتمالا. ولی این حق رو فقط آدمهای توی فیلمها دارن تا سناریوهای مختلف زندگیشون رو ببینن و تصمیم بگیرن. مثلا اگر در اون شب شهریورماه، یکهو خاله خانم عزیزم رو احساس مسئولیت در قبال خواهرزاده مجبور نمیکرد که بیاد و من رو که در یک قدمی ادامه تحصیل در هنرستان بودم مجاب کنه که ریاضی بیشتر به دردم میخوره، الان معلوم نیست کجا بودم، دغدغهام چی بود... شاید راضیتر بودم از زندگی، شاید هم دچار رضایت کاذب بودم، یا نارضایتی کامل. کسی چه میدونه. خیلی دیگه از این اگر ها هست که البته بهتره زندگی خصوصی رو برای اثبات اثر پروانهای اینجا نریزم. فقط لولا خانم هست که حق داره شادترین سناریو رو انتخاب کنه. ما ولی محکوم هستیم به اینکه لحظه لحظهی عمرمون متأثر از تصمیمات و اتفاقات ریز و درشت باشه.
چه میشه کرد، کجا باید تجمع اعتراضی برگزار کرد؟
دیگه این گچ قرمز هم داره تموم میشه. میترسم یک روز به این نتیجه برسم که به جای خط کشیدن دور آدمها، بهتره دور خودم یک خط بکشم. الان ولی بهتره بجای گچ قرمز با قلم سوسک کش دور سوسکها خط بکشم. جواب میده.
بالاخره به تصمیمگیری نهایی در مورد تحصیلات عالیهام رسیدم: رشتهی پدافند غیرعامل.
بسیار با روحیاتم سازگاره، خیلی هم رشتهی یونیکی هست، مثل صنایع نیست که همه بپرسن صنایع غذایی؟ صنایعِ معدن؟! صنایع دستی؟!! نه، یک پدافند بیشتر در دنیا نیست، و اون پدافند غیرعامله، اونچه که من یک عمر به دنبالش گشتم.
امروز، در سالگرد هجدهم تیرماه، یک قرار متشخصانه با استادم ترتیب دادم، موهام رو کوتاه کردم، تولد خواهر زادهام رو با اینکه هنوز نمیفهمه تولد یعنی چی بهش تبریک گفتم، و از برنامهی بلال خوریِ شب خوشحال شدم. تنها برای لحظاتی، بدون ربط به 18 تیر، از خوندن بیانیهی کانونها ناراحت شدم، و دلم به خاطر اینهمه وقتی که حرفی از احسان و احمد و مجید نیست گرفت. در مورد محدودیتهای جدید برای حق زندگی- فکر میکنم فقط چون تجاوز مستقیما به حقوق شخصیِ خودم و دوستانم بود- در مورد اینکه چه باید بکنیم نظریه صادر کردم، و ...
همین.
دیگه حرفهای قشنگ بلغور نمیکنم. خیلی زودتر از اونکه فکرشو میکردم، در حال از دست دادن چیزی که دیگران شورِ جوانی میدونستنش هستم. دیگه برام مهم نیست چی داره به سرِ اینجا میاد. خودم برای خودم مهم شدم و بس. غمگین میشم. اما اسمشو خودخواهی نمیذارم. اسمش تلاش برای زندگیه. که دیگه اونچه اینجا جریان داره اسمش زندگی نیست، و من زندگی خودم رو برای عوض کردنش –که به احتمال زیاد خیال واهیه- تباه نمیکنم.
سی سال از انقلاب اسلامی گذشت و هنوز...
من منتظر نمیشم تا این سی سال، چهل، پنجاه و شصت سال بشه.
من نمیمونم تا حق زندگی کردن رو گدایی کنم.
یه چیز مهمی که یاد گرفتم، که تمام یاد گرفتههای دیگه رو تحت پوشش قرارمیده، اینه که نباید در مورد اعتقادم با قطعیت نظر بدم. که نباید در مقابل اعتقاد بقیه جبهه بگیرم. مدت زیادی هست که در حال تمرین این موضوع هستم. برای همین نگران نشید اگر وقتی صحبت از نحوهی مناسبِ زایمان هست بجای اَه و اوه من هم نظر میدم. دیگه متنفرم از اینکه دیگرانی رو که فکرشون با من فرق داره از بالا ببینم. از آدمهای اینطوری هم متنفرم.
بهسلامتی، تا دیروز که فرت و فرت امامزاده سبز میشد از هر تپه و کوه و دشتی. هر جوری حساب کنی این همه امامزاده با هیچ عقلی جور در نمیآد. تأیید ادارهی اوقاف بر صحت این امامزادهها هم فیلم بسیار جالبیه. امروز پروژهی جدیدی که تعریف کردن روز ملی خراسان هست، سالگرد روزی که امام رضا وارد خراسان شده! مسیر حرکت آقا رو هم از روی نقشه پیدا کردن! چطور آخه؟ چطور بعد هزار سال روز ورود طرف رو هم مشخص کردید آخه؟
به هر حال خوشحال باشیم، یک روز دیگر هم به سال اضافه شد تا در اون مردم با پای برهنه مسیر حرکت رو طی کنن و در راستای هرچه آکبند تر نگه داشتن مغز خود بکوشن.
خب. لحظهی بالا رفتن جام قهرمانی به دست کاسیاسِ عزیزم هم از دست رفت، چون خانومِ تاپ پوشی در کادر بود که احتمال داشت موجب تحریک جوانان در این ساعت از شب شود.
بالاخره تصمیم نهایی رو برای روز آخر عمرم گرفتم، عملیات انتحاری برای تِرِکوندن صدا و سیما.