تبليغاتX


 

 تئاتر بیداری‌خانه‌ی نسوان داستانِ زنی رو تصویر می‌کنه که در دوره‌ی رضاشاه از فرنگ برگشته و قصد تاسیس جمعیتی برای بانوان نمایشنامه نویس در ایران رو داره. قصه، قصه‌ی همیشگیِ سنگ اندازی‌های جامعه در مقابل هر حرکتی‌ست که بویی از ترقی و آگاهی زنان رو داشته باشه. قصه‌ی غم انگیز- و البته آمیخته شده با طنز- زنانی که محکومند عمرشون رو در مطبخ و اندرون سپری کنند تا مردانِ ادیب و دلاور و وطن پرست و متفکر در دامانشون رشد کنن. اما جالب‌ترین و ظریف‌ترین نکته‌ی نمایش به نظرِ من، نهایتا خراب شدنِ بیداری‌خانه به دست مردانِ مزدور حکومت بود که خودشون رو به هیبت زنانِ محجبه‌ی عفیفه در آروده بودن: خودِ زنان با ظهور چنین چیزی مخالف بوده‌ان!

 عکس از ناصر عرفانیان

که همیشه زنانِ محجبه‌ی عفیفه‌ای هستند که ضبطِ صوت حکومتِ مردسالار باشن.

---------------------------------

معذرت می‌خوام از دوستانی که می‌خواستن این تئاتر رو برن و من لوسش کردم، انقدر کیفور بودم از این نکته که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم!

تا 5 مهر هستش، تالار چهار سو ساعت 8.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 16:6  توسط لیلا  | 

این هم از دو ماده ی پیشنهادی محمود و دوستان که حذف شد. خوشحالم، خیلی.  بیشتر از کاری که در مقابلش انجام دادم؛ یه مقاله که سرسرکی نوشته شد و یه اسم و چهار تا فحش و ... . و افتخار می کنم به اونهایی که ناامیدی تو دلشون راه نداره. کمی هم غبطه می خورم بهشون البته. اسمش ولی پیروزی نیست فکر کنم، ما تازه برگشتیم به اونچه قبلا بودیم. جلو نرفتیم. شاید یک روز جلو رفتن هم ممکن باشه... دیگه اما اونقدر خوش بین نیستم که بگم دور نیست اون روز. فکر می کنم خیلی دوره حتی...


به هر حال که در این جدال همون مشتی لائیکِ لجن پراکن پیروز شدن:)))


دلیل خوبی برای دو روز خوشحال بودنه، سه رو شاید. یه کتابِ خوب هم برای خوندن دارم حالا، درسته، سه روز، حتما!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 17:38  توسط لیلا  | 

 

از این افسردگی‌های یک روزه متنفرم، که انگار همه‌ی غصه‌ی دنیا تیر می‌کشه از ستون فقرات بالا می‌آد و پخش می‌شه و آخر می‌رسه به نوک انگشت‌ها. یادِ این عکس‌های کلیشه‌ی دختر های ملولِ به خود پیچیده در زمینه‌ی سیاه می‌افتم. این لغت‌ها هم انگار هیچ‌وقت تموم نمی‌شن. خواب دیدم از چیزی فرار می‌کردم، نمی‌دونم چی. در حالِ دو از یک بلندی پریدم که خیلی بلند تر از اون بود که بتونم بعد از پریدن تعادلم رو حفظ کنم، زمین خوزدم مثل یه وقتی که بچه بودم و تنها توی حیاطِ خونه از پله افتادم، که نفسم بند اومده بود... زمین که خوردم فهمیدم خوابه، ولی تموم نمی‌شد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:58  توسط لیلا  | 

دوست آلمانیمون هی فنجون قهوه‌ام رو بالا و پایین می‌کرد و با فارسیِ داغونش دنبال یه چیزی می‌گشت که اونچه می‌بینه توصیف کنه: تو با خودت خیلی اطمینان داری. این نبود ولی، اعتماد به نفسِ به قول بچه‌ها، در حدِ بوندس لیگا رو آخر اینطوری ترجمه کرد:

خیلی خوشحالی از اینکه هستی!

واقعا؟؟ نمی‌دونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 16:57  توسط لیلا  | 

 

امروز فهمیدیم یکی از این نگهبان‌ها –اونی که قیافه‌ی فاشیستی تر و ملات ریش بیشتری هم داره- این بچه گربه‌‌ی بیچاره که تو حیاط می‌ره و می‌یاد رو، گرفته هر گوشش رو سه تا منگنه زده! اصلا این درجه از روان پریشی برای من باور کردنی نیست، مطمئن هستم که برای شما هم. کسی که مسئول حفاظت از یک عده دانشجو شده، و از طرفی هم مجریِ سیاست‌های نفرت انگیزی که هر روز ابداع می‌شن، انقدر روانیه که به یک بچه گربه رحم نکرده.

خیلی ناراحتم. به کی می‌شه شکایت کرد که خودش روانی تر نباشه. کسی می‌دونه؟

:(

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 0:4  توسط لیلا  | 

هیچ فکر نمی‌کردم روزی در images گوگل، اسم milad delta رو سرچ کنم، تقریبا به همون قوتی که فکر نمی‌کردم روزی پیرهنِ صورتی بپوشم، یا گوشواره‌ی بلند بخرم. اما تقریبا مطمئنم هیچ‌وقت کفش پاشنه دار نخواهم پوشید، چون از یک طرف حس مازوخیسم بهم می‌ده، و از طرفی واقعا توانایی‌شو ندارم. البته باز هم قولی نمی‌دم، آدم اگر قابل پیش‌بینی باشه که آدم نیست:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 0:25  توسط لیلا  | 

 

با انگشت‌های یخ زده، بعد از اینکه غذاهای منجمد رو در یخدونیِ مسئول واگن جاسازی کردم، دریچه‌ی هوای سرد رو با روزنامه‌ی قدس، با تیتر اولِ "صهیونیسم ستون فقرات «ام الفساد»های جهان است"، پوشوندم، و 5  بطری آب معدنی که بلا استفاده خواهند بود رو روش چیدم، و به تلفنی که با ممّد آقا کار داشت جواب دادم، در حالی که پتوی رنگ و رو رفته‌ی قطار رو دورم پیچیدم

نمی‌دونم چی می‌خوام بگم.

دلم رو چیزی غیر از سرمای این کوپه‌ی خالی منقبض کرده

 

چقدر خوب نیستم... فردا ولی حتما بهتر می‌شم، و بعد از اینکه با هیجان اتفاقات این دو هفته رو با دیتیل فراوان شنیدم، این‌ها رو پست می‌کنم.

با دنیا عوضت نمی‌کنم بابا...

-------------------------------------

واقعا در این زندگی روی هیچ حسی نمی‌شه حساب کرد، دیشب نیم ساعت بعد از این نوشته‌ها، انقباض دلی فراموش شده بود و من در یک گوشه‌ی کوپه‌ی تا خرخره پر مچاله شده بودم و با عصبانیتی که سعی می‌کردم ظاهر بی‌اعتنایی بهش بدم، به مادر و پسری که روزنامه‌های قدس رو از روی دریچه برداشته بودن و با اشتیاق تیتر ها رو برای هم می‌خوندن، زن و شوهری که بچه‌ی تقریبا 10 ساله شونو به جای بچه‌ی زیر 2 سال جا زده بودن و بی بلیت و صندلی در کوپه ول داده بودن، و پیرزنی که البته مشکل خاصی نداشت، جز اینکه مسافر بین راهی بود، نگاه می‌کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 13:10  توسط لیلا  |