نمیدونم یک مصاحبهی شاد با خانوم نِیتیو سفیدی که در عین لاغری بسیار مهربونه چجوری میتونه به زانوی چپ فشار وارد کنه طوری که فرد اینترویویی مجبور بشه تمام برگشت رو لنگ لنگان راه بره!
در ضمن از دوستان خواهشمندم فقط برای یک هفتهی دیگه جو اینگلیش که من و ایضا نان خانوم جان گرفتارش هستیم رو تحمل کنن، قول میدیم بر طرف شه!
فرقش درست مثل بیرون دادن یا تو دادنِ دوده. وقتی بیرونش میدی، تنها چیزی که ازش میمونه یه غبار مبهمه، اما وقتی اصرار به تو دادنش داشته باشی، حبس میکنی هرچی که هست تو ریههات، تو مغزت. چشمتو میبندی و دیگه لذت نمیبری از اینکه خط دود بقیه رو دنبال کنی، نمیدونی که دودها چقدر با هم فرق دارن، عادتها چقدر متفاوتن، نمیخوای ببینی که بقیه واقعا چی هستن، چی میگن، نمیخوای حتی یک بار امتحان کنی لذت بیرون دادنو، چون تو یک دود "درون" دهنده هستی.
اینه فرق آدمها... آدم هایی که از اول نزدیک شدنشون به هم اشتباهه.
سیکل شومی هست متشکل از چای خوردنها و دستشویی رفتنهای متوالی که درش گرفتار شدم. میتونم ساعتها در مورد تمام چیزهایی که ازشون متنفرم اسپیک کنم، ولی دریغ از یک فیوریت که به ذهنم برسه. هدیهی اولِ آخرین روزهای زبانی این حس غرور شکستگی بود، دومی رو هم میتونم پیش بینی کنم: یک اینترویور مذکر، کچل، با دستهای کوتاه پر از موهای مشکی، و دهنی که بوی پیاز میده. به جای اون خانوم تپل سفید مهربونی که همیشه تو ذهنم به سؤالهاش جواب میدم.
تجربهی درس دادن، هیجان انگیز بود با کمی غصهی بزرگ شدن در تهش. همون حسهای آشنای سر کلاس، همون چند تا دختر مثبتِ ردیف جلو، همون یه عده که خوابن، همون کسایی که میخوان همه چیز رو بنویسن، همون عدهای که سعی میکنن بفهمونن نیازی به نوشتن ندارن و همه چیزو سریع میگیرن، همون پسرهای ردیف آخر که منتظر تیکه گرفتن از استاد هستن، همون کسایی که هی به ساعتشون نگاه میکنن و تو دلشون به سؤال کنندهها فحش میدن، همون دو- سه نفری که با رفتنِ همه هم دست از سر استاد بر نمیدارن... همهاش رو اینبار از بالا میدیدم، و شاید یه کمی دلم میخواست هنوز جزء اونها بودم...
محمود جان، امشب بعد از سه سال لحظهای احساس علاقه کردم نسبت بهت، وقتی که شش نفر آدمِ خسته رو یکی یکی از لای کتابها و listening ها بیرون کشیدی و ردیف کردی جلوی خودت و واقعا از ته دل خندوندی. مخصوصا اون حالت دستها و چشمها و اون ذوقی که داشتی و احساس تیز بودن در مقابل خبرنگار خارجی، خیلی خوب بود، معرکه! مچکرم!
مهر همیشه محرک غدد نوستالژیکم بوده و هست. دلم میخواد دفترهای نو بخرم، یه خوشگلش رو برای دفتر دیکته انتخاب کنم، تو هر صفحهش گوشهی بالا سمت راست یک عکس برگردونِ کوچیک بچسبونم، کتابها رو جلد پلاستیک کنم، درسهای کتابِ فارسی رو جلو جلو بخونم، ورق زدنِ کتاب ریاضی نگرانم کنه، به خودم قول بدم که امسال مثل آدم با کتاب و دفترهام برخورد کنم و کاری نکنم که ورم کنن انقدر که گوشهی پایین صفجههاشون تا شده ...
چقدر وقتی بچه بودیم سالها دیر میگذشتن... یه کش اومدگیِ خوبِ منطقی. و چقدر حالا روزها در حال فرارن...
مشهدیها فرضیهای دارند که بسیار براشون مهم و پرکاربرده : "همیشه کارا برعکسه!"
گاهی وقتا در زندگی به هوش سرشار و نکتهسنجیِ اجدادم افتخار میکنم.