رفتی رفیقو؟ پریدی فرندوگ؟ بستی و کندی و محو شدی پشت شیشه و اشک...
برو رفیقکم... سفر به سلامت... هجرت تو بیخطر...
برو که فردا برای توست، آزادی برای توست، همهی قشنگیهای دنیا برای توست... پر بکش از این غبار، برو که روبرو نوره رفیقکم...
برو و مطمئن باش که ما هرجا که باشیم با همایم...
پرواز کن و مطمئن باش که یک روز دوباره با هم زندگی رو فریاد میزنیم... دور نیست اون روزی که دوباره با هم اردکی برقصیم، یانگومی راه بریم، آهنگهای تخمیِ انقلابی بخونیم، آیس تی بخوریم، حق همه رو کف دستشون بذاریم (:

برو بست فرندوو، برو ولی بدون که دنیا همیشه بیعقلها رو به هم میرسونه (: ... سادهای؟ نهایتش یک میز!
:’)
فک و فامیل و قوم و خویش مذهبی داشتن متقارن با مصیبتهای ریز و درشت بسیاری هست. اولین پیامد بعد از اینکه خودت رو شناختی و راه خودت رو انتخاب کردی نگاههای معنیدار اطرافیانه مبنی بر اینکه این هم از دخترِ آقای فلانی. رید به رسوم و اعتقادات عمیق خانوادگی. فاسد شد. اصالت خودش رو فراموش کرد. (اصالت به نظر من یعنی کپک زدن در اون چیزی که باهاش زاده شدی، جبر مطلق). خب در صورت داشتن یک پدر با مقادیر متنابهی از ابهت این حرفها انقدر غیر مستقیم به شما میرسه که اهمیت خودش رو از دست داده و یکراست به مکان سوم حواله میشه.
این مقدمه رو گفتم که از بدبختیهای روز چهارشنبه که عید سیدهاست -و از قضا امسال خونهام در این روز مهم- بگم تا موجب مسرت دوستانی که در این هواها نبودهان بشه، ولی حالا که فکر میکنم میبینم حوصله ندارم. خیلی ضایست دیگه خلاصه :)
فقط این رو بگم که امتیاز سید بودن رو در ازای مبلغ عادلانهای پول معاوضه میکنم. خیلی خوبه، میتونین به همه بگین صداتون کنن سید، یک حس معنوی دوگانهای بهتون دست میده، بعد میتونین چپ و راست به جدتون قسم بخورین، و کلی کاربردِ دیگه، فقط کافیه کمی خلاقیت داشته باشین.
دردهایی هست که با دو لیوان چای نبات هم رفع نمیشه.
پیش از این تقریبا مطمئن بودم کاری صددرصد غیر اخلاقیه رابطهی زنی همسر دار با شخصی به غیر از همسر (و همین الآن فهمیدم که ریشههای نابرابرانهی فکرم این رو برای مردها کمتر از زنها غیر اخلاقی میدونسته). امروز به این نتیجه رسیدم که ممکنه نباشه. ممکنه خودم ظرف ده دقیقه اخلاقیاتی که بهش معتقد بودم رو هم دود کنم به هوا و دهها دلیل قانع کننده برای چنین رابطهای بسازم، و تحویلِ فردِ عذاب وجدان گرفته بدم.
خسته شدم از این همه نسبیت. باز پوستهی تخم مرغ شدم.
باز حسود شدم به آدمهایی که کس یا کسانی همه چیز رو براشون حل کردهان.
-----------------------------------------
همهی دردهای فلسفی و اجتماعی و عرفانی و عشقی رو به جای این دل درد تخمی آرزو میکنم.
نمیدونم چرا بعضی وقتها این کلمه رو زبونم نمیچرخه بگم که بسیار هم پرکاربرد هست. در هر صورت به من دارویی به نام چهارتخم پیشنهاد شد که اسم مبتذلش من رو که به اخلاقیات بسیار پایبندم! اصلا جذب نکرد.
یعنی متنفرم از این طنزهای کلیشهای که قوانین کلی در مورد رفتار زنها و مردها در شرایط یکسان استنباط میکنن. لجم در میآد از این همه گسترششون تو ایمیلهای فورواردی و مجلههای طنز و تو ذهن همهی کسایی که لذت میبرن مردها رو کار درست و باهوش و بیتفاوت به مسائل کم اهمیت نشون بدن و زنها رو احمق و سطحی نگر و فاقد هرگونه هوش اجتماعی . یک نمونه در مجلهی گلآقا که حوصله ندارم کاملش رو تایپ کنم ولی از این قرار هست:
- اگر یک عده خانم با هم بیرون برن حتما هم دیگه رو به اسم کامل صدا میزنن ولی مردها هم رو با اصطلاحاتی مثل گودزیلا و کله فندقی و فلان صدا میرنن.
- یک مرد در حمام خانهاش پنج چیز دارد مسواک و خمیر ریش و فلان و متوسط چیزهایی که در حمام خانهی یک زن یافت میشود 337 تا است که مردان حتی نمیتوانند آنها را تشخیص بدهند.
این قوانین کلی با چه تعداد مشاهده استنباط شدهان؟ کجا هستن این زنها؟ چرا من نمیبینم زنهایی رو که مثلا برای یه پول از ATM گرفتن یک ساعت درگیر باشن؟ چرا من نمیبینم زنهایی رو که هر نیم ساعت یکبار آینه از کیفشون در میارن؟ این 337 تا چی میتونه باشه که من پنچ تاش رو هم نمیتونم اسم ببرم؟ 6 سال زندگی کردن در بین دخترهایی از همهی فرهنگها و شهرها کم بوده برای دیدن این چیزها؟ چرا من ندیدم؟
هزار تا نمونه هست از این طنزهای مزخرف که در اونها خصوصیات "زنانه" همیشه تحقیر آمیز هستن و خصوصیات "مردانه" مایهی افتخار. فراتر از این طنزها هم که تبلیغات تلویزیون و سریالهای ت... که خوب ما کاریش نمیتونیم کنیم، اما حداقل میتونیم بفهمیم که چه بلایی قراره سر فکرِ ما بیاد. این اغراق به نظر من نه تنها خنده دار نیست، که تهوع آوره، خطرناکه. اگر ما ادعای تلاش برای رسیدن به دنیای بهتر رو داریم باید حساسیتمون رو روی همه چیز بیشتر کنیم، اجازه ندیم ذهنمون با این خزئبلات سو بگیره.
صلوات :)
چه ذلتی هست که دانشجو نپذیرفته باشه؟ یه نگاهی به در و دیوار و بردهای دانشگاه اگه بندازیم، یه کم به حافظهمون اگر رجوع کنیم، یادمون اگه بیاد تریبونهایی که مستقیم بالاترین عوامل این همه فساد و دروغ و خفقان رو نشونه میگرفتن، برد بزرگ انجمن حکومتی رو اگه ببینیم، و یادمون بیاد اون همه اعتراضی که به خاطر ساختمون دار شدن بسیج کردیم، به خاطر منحل شدن انجمن، به خاطر گنجی و به خاطر عابد و یاشار و ... اگه یادمون بیاد که از در حافظ تا صحن از جمعیت سیاه میشد، زمین دانشگاه زیر پای مزدورهای بیسیم به دست میلرزید...
اگه اینها رو یادمون بیاد، میفهمیم که دانشجو زنده میماند، درس میخواند، کلاس میرود، مقاله میدهد، و ذلت را میپذیرد.
امروز تو تجمع صد-دویست نفری، که یه عدهشون معتقد بودن باید بمونن جلوی در، یه عده معتقد بودن باید برن در صحن، و بقیه شعار "دانشجو اتحاد" سر میدادن (شعاری که قبلا کاربردش برای متحد کردن چپها و لیبرالها بود)، احساس کردم دیگه تموم شدم. شش سال دانشگاه از جلوی چشمم گذشت و به اینجا رسیدم که بزرگترین و آخرین خواستهی دانشجو برکناری یک معاون دانشجویی مزدورِ حقیر شده.
تموم شدم. نفسی زیر بارون کشیدم، دستهامو تو جیبم فرو کردم، و از جمعیتی که در حال شعار دادن بود –دانشجوی آزاده، حمایت، حمایت- جدا شدم.
اصلا کی میدونه چی خوبه، چی بد؟ کی میتونه ثابت کنه چی درسته؟
بیخیال، بیایین همه کرگدن بشیم. من که هیچ مقاومتی نخواهم کرد.
----------------------------------------
- عجب طراحی صحنهای داشت ولی، صحنهی چرخان! سه تا side! یا حسین!
- باز چه بلایی سر ripway اومده که اینجا لخت شده :|
- ننگ به این پنجره که هر وقت بازش میکنی جز خاک و آجر و فرقون و ده جفت چشم کنجکاوِ دختر ندیده و بوی فاضلاب و صدای دریل چیزی منتظرت نیست... پنجرهی واقعی میخوام...
من هم مثل همه، حق دارم اشتباه کنم، حق دارم ادعا کنم به دستاوردهای زیادی در زمینهی شناختن آدمها رسیدهام و بعد بفهمم که گند زدهام در آدمشناسی، حق دارم تجربه کنم و بفهمم همیشه آدمها اون چیزی نیستن که به نظر میآن، گاهی نزدیکترینشون میتونن کسانی باشن که تو هیچ وقت نشناختی، میتونم بیزار بشم از تمام ادعاهای روشنفکرانه و متفکرانه و کتابخونانه...
ولی اقلکم (؟) میتونم خوشحال باشم که تردید همیشه به موقع به سراغم میآد، و به موقع تبدیل به یقین میشه.
لعنت به جهان سوم، که اگر به اندازهی کافی بدشانس بودی که توش به دنیا بیای، نه تنها باید همهی عمر برای اثبات خودت بجنگی، نه تنها باید بهترین سالهای عمرتو در دست و پا زدن برای رهایی از سرنوشتِ شوم یک عمر زندگی جهان سومی صرف کنی، که باید هر لحظه آماده باشی برای بریدن از تمام چیزهایی که سالها ذره ذره دلت رو وصل کردی بهشون... لعنت به جهان سوم... لعنت
آخه تو این وضعیت که بست فرندم داره میره، راه میرم خاطره یادم میاد، دلم سنگین میشه، چشمم خیس... ریسرچ پروپوزال از کجام بیارم؟ آخه جمال جان، تالگو جان، من تازه دو-سه ماهه با هزار دو دره بازی پروپوزال ارشد دادم، چی میگین شماها؟ ولم کنید، خستهام. این مغز خسته است. کاش چیزهای خوب تموم نشدنی بودن...
چه توقعها دارم. بهتر از این میتونست باشه ولی...