مادر بزرگ تو کماست، تمام اعضای بدنش از کار افتاده. همه خودشون رو آماده کردهان، من هم.
منطقی باش، عمرش رو کرده بود دیگه. چه منطقی. من دلتنگ میشم، دلتنگی منطق نداره که. من دلتنگ میشم برای شنیدن مادر گفتن هاش. که وقتی در خونهشو باز میکنم چهارزانو نشسته باشه دم در. که صفحهی حوادث روزنامه خراسان بخونم براش. دلم برای اون لحظه بغلش موقع خداحافظی تنگ میشه.
منطقی باش، عمرش رو کرده بود دیگه. چه عمری. مادربزرگ کِی عمر خودش رو داشت، کِی زندگی کرد برای خودش. اونچه از خودش شناخت زنِ فلانی بود، مادر فلانیها. درد کشید، سختی کشید. دلش خواست ولی که خودش باشه. اگر نمیخواست تا همین یک ماه پیش نهضت سواد آموزی نمیرفت، که از زمانی که من به یاد دارم در حال نهضت رفتن بود. هربار که پیش میرفت بچهای به دنیا میاومد، مرگ عزیزی داغدارش میکرد، ازدواجی به طلاق میکشید، غصه دار میشد، درگیر میشد، فراموش میکرد.
برای خودش زندگی نکرد...
غصه دارم. اشک دارم.
فضا پر از دود بود و چشمهام میسوخت، و پلک چپم طبق روال یک هفتهی گذشته میپرید (اول فکر میکردم با تحویل تمرینها تموم میشه ولی نشد). با این وجود، تونستم ته فنجون قهوهام یه زن رو ببینم که نشسته روی صندلی، رو به من، یه مرد ایستاده که روش به زن بود و نیمرخش به من، یک نقشهی آمریکای شمالی، یک شهر که از شمال تا جنوبش یک رودخونه بود (شاید هم شهر نبود و چیزی بود که شکاف خورده بود و داشت دو تکه میشد) موجودی که کمی وحشتناک بود و دهنش رو باز کرده بود، و یک قو.
مردم ما قهرمان پروراند، قهرمانها همه چیز تموم اند، همه چیز تمومها خشگلاند،

ولی کوتاه بیاین، دیگه خشگلها که همه شبیه هم نیستن!
فردا روز بهتری است که در آن برنامهی من جواب میدهد.
clc
این خستگی شبانه در پی پله نوردیهای روزانه نه تنها مدتیه قدرت تفریح و تفرج رو از من گرفته، که حتی خوابهام رو، و لذت تا نیمه شب حرف زدن و تحلیل وقایع ریزِ روز رو (وقایع درشتِ روز بعد از ظهر تحلیل شدهان). ای کاش خستگی نبود اصلا. یا بود ولی سیگار آدم رو سیگاری نمیکرد. یا سیگار نبود و چای که هست اما مثانه نبود، مخصوصا در لحظات آخرِ بیداری. یا مثانه بود و آدمها این همه قر و فر برای خالی کردنش نساخته بودن. یا قر و فر بود و خستگی نبود...
-------------------------------------
پست قبلی برای بست فرندم مُگ صدمین پست بلاگم بود. صد پستگیت مبارک وبلاگِ قشنگِ مهربونم:)