تبليغاتX


مادر بزرگ تو کماست، تمام اعضای بدنش از کار افتاده. همه خودشون رو آماده کرده‌ان، من هم.

منطقی باش، عمرش رو کرده بود دیگه. چه منطقی. من دل‌تنگ می‌شم، دل‌تنگی منطق نداره که. من دل‌تنگ می‌شم برای شنیدن مادر گفتن هاش. که وقتی در خونه‌شو باز می‌کنم چهارزانو نشسته باشه دم در. که صفحه‌ی حوادث روزنامه خراسان بخونم براش. دلم برای اون لحظه بغلش موقع خداحافظی تنگ می‌شه.

منطقی باش، عمرش رو کرده بود دیگه. چه عمری. مادربزرگ کِی عمر خودش رو داشت، کِی زندگی کرد برای خودش. اونچه از خودش شناخت زنِ فلانی بود، مادر فلانی‌ها. درد کشید، سختی کشید. دلش خواست ولی که خودش باشه. اگر نمی‌خواست تا همین یک ماه پیش نهضت سواد آموزی نمی‌رفت، که از زمانی که من به یاد دارم در حال نهضت رفتن بود. هربار که پیش می‌رفت بچه‌ای به دنیا می‌اومد، مرگ عزیزی داغدارش می‌کرد، ازدواجی به طلاق می‌کشید، غصه دار می‌شد، درگیر می‌شد، فراموش می‌کرد.

برای خودش زندگی نکرد...

غصه دارم. اشک دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:52  توسط لیلا  | 

فضا پر از دود بود و چشمهام می‌سوخت، و پلک چپم طبق روال یک هفته‌ی گذشته می‌پرید (اول فکر می‌کردم با تحویل تمرین‌ها تموم می‌شه ولی نشد). با این وجود، تونستم ته فنجون قهوه‌ام یه زن رو ببینم که نشسته روی صندلی، رو به من، یه مرد ایستاده که روش به زن بود و نیمرخش به من، یک نقشه‌ی آمریکای شمالی، یک شهر که از شمال تا جنوبش یک رودخونه بود (شاید هم شهر نبود و چیزی بود که شکاف خورده بود و داشت دو تکه می‌شد) موجودی که کمی وحشتناک بود و دهنش رو باز کرده بود، و یک قو.

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 0:19  توسط لیلا  | 

مردم ما قهرمان پروراند، قهرمان‌ها همه چیز تموم اند، همه چیز تموم‌ها خشگل‌اند،

ولی کوتاه بیاین، دیگه خشگل‌ها که همه شبیه هم نیستن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 16:24  توسط لیلا  | 

فردا روز بهتری است که در آن برنامه‌ی من جواب می‌دهد.

clc

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 0:3  توسط لیلا  | 

این خستگی شبانه در پی پله نوردی‌های روزانه نه تنها مدتیه قدرت تفریح و تفرج رو از من گرفته، که حتی خواب‌هام رو، و لذت تا نیمه شب حرف زدن و تحلیل وقایع ریزِ روز رو (وقایع درشتِ روز بعد از ظهر تحلیل شده‌ان). ای کاش خستگی نبود اصلا. یا بود ولی سیگار آدم رو سیگاری نمی‌کرد. یا سیگار نبود و چای که هست اما مثانه نبود، مخصوصا در لحظات آخرِ بیداری. یا مثانه بود و آدم‌ها این همه قر و فر برای خالی کردنش نساخته بودن. یا قر و فر بود و خستگی نبود...

-------------------------------------

پست قبلی برای بست فرندم مُگ صدمین پست بلاگم بود. صد پستگیت مبارک وبلاگِ قشنگِ مهربونم:)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 17:41  توسط لیلا  |