در این لحظه که پروفسور بوریس سخت درگیر پیدا کردن پیشنهادهای ریسرچ برای من شده اگر ذرهای فکرش رو میکرد که بزرگترین دغدغهی من نداشتن پول برای خرید یک میز برای خونهی پِتم در فیس بوک هست به جای پروپوزال همون چیزی رو برام میفرستاد که در پست قبل گفتم. در هر حال مسئلهایه که هست، یک میز احتیاج دارم که گلدون و رادیو رو روش بذارم. از دوستان اگر کسی نیاز به یک ماشین ریس داره من یکی اضافی دارم، حاضرم با یک میز سبک و جمع و جور عوضش کنم.
چند شب پیش یکی از دوستان از انگیزههای محکمش برای انتقام جویی میگفت، و اینکه قصد داره زمانی که میخواد ایران رو ترک کنه برای چند نفر گه بفرسته در خونهشون. بله گه. من زیاد درک نکردم، یعنی به نظرم اصلا به زحمتش نمیارزید. اما بعد بیشتر که فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که در بعضی موارد واقعا ارزش داره. نمونهاش، امروز وقتی با عصبانیت از مرکز آیلتس دانشگاه چابهار بیرون اومدم و در رو پشت سرم به هم کوبیدم، تصور کردم یک روز وقتی کارکنان مرکز مثل همیشه در حال لاس زدن و گرفتن مراجعه کنندهها به تخمشون هستن یک جعبهی قشنگ براشون میآد، جعبه رو باز می کنن و با گه مواجه می شن. از تصور اون دختر چادریه با چشمهای خمارش و اون دختره که احساس دافی بودن تمام سنسورهاش رو کور کرده در حال عق زدن و اون آقا خیکیه و اون یکی که فرق وسط داره و دختر دافی یه بار بهش گفت دیگه دوستت ندارم در حالی که سرشون رو عقب میبرن و با اشمئزاز به جزئیات گه نگاه میکنن خوشحال شدم، عصبانیتم فروکش کرد و سوار تاکسی شدم.
یکی از مراحل اولیه در انجام پروژه [برای آدمهای مثل من] مرحلهی حیرت هست، که در اون شخص حیران میمونه که زمان تصویب پروپوزال سرش به کجا بند بوده و این موضوع رو از کجا آورده و چطور فکر کرده میتونه انجامش بده. این مرحله اگر بگذره ادامهش دیگه راحته [فکر کنم].
ولی خوب، من خوشحالم، کاردرستم، اعتماد به نفس دارم، [و چیزهای دیگه که اگر بگم محکوم به خودشیفتگی حاد میشم:دی] انجامش میدم میاندازم جلوی داورها...
اینها رو گفتم که بگم ممکنه بعضی وقتها خوشحال و راضی و محکم و اینها باشم، همیشه شکایت و دپرشن و استرس نیست. گفتم که یادم باشه :)
در حال حاضر فقط میتونم تشخیص بدم که اگر وبلاگمو دوست دارم نباید بیشتر از این چیزی بنویسم
من حسودم. به لبخند این آقا حسودی میکنم. مقایسه میکنم و از این همه تفاوت زادهی جبر جغرافیا خندهام میگیره، اشک تو چشمم جمع میشه. گاهی وقتها هیچ جوری نمیتونم به خودم بگم محکم باش. هیچ جوری نمیتونم خودم رو قانع کنم که این تجربهها میارزیدن. اون اینها رو نداشته، تجربهی سرو کله زدن با هزار تا آدم مریض رو، کمیته انضباطی رفتن، زندان رفتن، تو سرمای اسفند واسه فروش رفتن یه نشریه بیشتر خوشحال شدن، تو شهری که دود و آلودگی تمام اکوسیستمش رو به هم ریخته زندگی کردن، هر لحظه به این فکر کردن که چطور له نشی.
نمیخوام اینها رو، نمیخوام استرس و ترس و بیرون کشیدن زندگی از گه رو. مسئولیت آدم های دیگه رو نمی خوام.
اون این ها رو نداشته، و هیچ وقت هم احتیاجی بهشون پیدا نکرده.
همین که هست، خسته شدم.
-----------------------------
اینها دلیل نمیشه که فکر کنم اون طرف خوشبختی هست. به من نگید اینجا هم سختیهای خودش رو داره. میدونم. ناراحتیِ من ریشه ای تر از این حرفهاست.
یک ربع پس از تحریر: مثل همیشه بعد از نوشتن بهتر شدم. بستنی خوردم و یاد چیزهای خوبی که دارم افتادم. فحشم ندید.
من بودم و آدمهای دیگه و سرما و مثانهی پر و جواد یساری، حالا فقط منم و شوفاژ (که از همهی گرم کنندههای انسانی و غیر انسانی قابل اعتماد تره)، خالی، جیمز بلانت هم هست البته. ظرف چند دقیقه همه چیز ممکنه عوض شه، همیشه همینطور بوده :)

- ژل داری؟
- [خیلی جدی] نه. آها ژل؟ آره.
- پس چی شنیدی مگه؟
- جن! (درسته، جِن، از اونها که تو جن گیر هست)
سرخوش ترین آدمهای دنیا من رو احاطه کردهان. عاشقشونم.
اسمش حساسیت شب امتحانه. فردا، وقتی اولین باد بعد از آخرین امتحان - که امیدوارم به اندازهی کافی سرد باشه- بخوره به صورتم، دوباره مرز چیزهای مهم و غیر مهم واضح میشه، من میمونم و کلی وقت که با کسایی که دوستشون دارم بگذرونم.
تقریبا مطمئنم فردا میرسه، اگر امشب بگذره.