کم کم به این نتیجه می رسم که ننوشتن در اینجا نشانه ی یک سرخوشی عمیق و بی مشغلگی البته موقت هست. شاید هم بر عکس. پرونده ی سال 87 رو بستم، گزارشم رو تحویل دادم، آخرین جلسه ی کلاسم رو تشکیل دادم، یک شکایت مفصل علیه رئیس بیادب قطار نوشتم، ملوک رو تمیز کردم و بهش غذا دادم و ساک سفر رو بستم. از اون وقتهاست که از درجهی رضایت از خودم نگران می شم و مجبورم مواظب باشم که صورت خارجی نداشته باشه.
عید مبارک دوستانم، سال 88 بر وفق مرادتون بچرخه، که اگر هم نچرخید تو گوشش می زنیم که بچرخه :)
دوست عزیزی که امروز با سرچ جملهی "چه جوری یک دختر را راضی به ... کنیم؟" به وبلاگ من رسیدید، باور کنید گوگل چراغ جادو نیست، من هم نه پدرم این کاره بوده نه مادرم.
------------------------------------
من کم آوردم :))) خزیت وبلاگم اینرنشنال شده، از عربستان با سرچ "اللعب ولهمون" به اینجا رسیدهان :)))
امروز فهمیدم هشت مارس هم اضافه شده به نوستالژیهای غم انگیز سالهایی که دانشگاه برای ما بود و هنوز گورستان و پادگان و اوین و محل سینه زنی و قمه زنی و تریبون حاج آقا پناهیان نشده بود. دلم ترکید از خاطرهی اون روزهایی که اصلا انگار هیچ خستگی نداشت از صبح تا غروب دویدن برای هماهنگی یک برنامهی دو روزه، برای حس تغییر دادن، برای حس عقیده داشتن، برای مسخره شدن و محکم بودن، برای تاثیر رو تو چشم بقیه دیدن، برای همفکرها رو کنار خودت حس کردن، برای خط زدن، جنگیدن، برای اون شادی که ته دلم بود وقتی روز تموم میشد و صحن خالی میشد و از راه اصلی دانشگاه رد میشدیم و یونولیتهای تبلیغ رو محکم میکردیم که نصف شب کندنشون راحت نباشه...
------------------------------
* جملهای از یکی از قلچماقهای 5 اسفند 87، رو به مردها، وقتی دو سه تا "زن" بودیم در مقابلش.
تجربهی جدیدی بود، کمی هم هیجان انگیز. یعنی برای این روزهای من هیجان انگیز به حساب میاومد. فکر کردم تا مثل بقیهی تجربههای داوطلبانه به غرهای روزانه تبدیل نشده بنویسمش؛ تدریسیاری یک کلاس مجازی. خانوم منشی تند تند روش کار رو گفت و رفت، من موندم و اتاق خالی و یک صفحهی مانیتور بزرگ. خندهام میگرفت اول، خوب باید با چی شروع میکردم؟ چرت گفتم فکر میکنم، چون اول کار فقط فکرم این بود که صدام از پشت هدفون چقدر میتونه نحس باشه. از این فکر سرخ شدم، اما هیچکس ندید. خوب بود. با یک کلیک روی دانشجویی که در حال حرف زدن بود سیستم میپرسید: "آیا مایلید دانشجوی مورد نظر را ساکت کنید؟" دلم خواست حداقل یکی از این دهها نفری که ازشون نفرت دارم میبودند تا ره به ره روشون کلیک کنم. چه کنم عقدهای هستم. کم کم تکیه دادم، شروع کردم به چرخیدن روی صندلی، پاهامو جمع کردم بالا، مقنعه از سرم افتاد، و هی خوشحال شدم که در این حالت باز هم استاد هستم و خانم مهندس و برای همه مهم.
خوب یه زمانی این هیجان مثل عکس قدیمی با فاکل زرد و مقنعهی چونه دار و ابروهای پیوست و مانتوی آستین پفی خندهدار میشه، اما کو تا اون موقع :)
این وبلاگ نتیجهی دقایق شخصی من است. اول از همه برای خودم مینویسم و بعد برای دوستانم، اونها که در دنیای واقعی با من هم صحبت و هم فکر هستند. من اینجا هیچ ادعای تحلیل سیاسی و اجتماعی ندارم. نوشتن، صرفا حال من را بهتر میکند. اینجا تنها جائیست که در اون خودم هستم و برای ابراز خشم از به کار بردن الفاظ زشت هیچ ابایی ندارم. نه دروغی هست و نه تظاهری؛ بنابراین متاسفم اگر بر خلاف میل من از بالاترین به اینجا هدایت شدید و اون چه دیدید تنها خشمِ من بود و نفرت، نه تحلیلی شایستهی اتفاقات اخیر.
از خودم متنفرم. از خودم که هیچ گهی نمیتونم بخورم. بیشرفها. مزدورها. علی رو جلوی چشمم بردن. به جرم بیرون اومدن از در پلیتکنیک و دانشجوی پلی تکنیک بودن. و ریش نداشتن. دوباره چنگالهای توحششون رو روی بازوهام حس کردم. علی و کشیدن. بردن. اینو ولش کنین، اونو ببرین. هیچ گهی نخوردم جز اینکه عر زدم. انقدر عر زدم که نفسم بند اومد. مسلسل میخواستم که همهشونو سوراخ کنم. مرگ هم نداشتم. فاشیستها. حروم زاده ها. همه جا ریخته بودن. پلیتکنیکو پر کرده بودن. شاشیدم تو روز مهندسی و مدرک مهندسی که لهمون کردن و کتکمون زدن و هر کاری خواستن کردن. که حتی تخم ندارم عکس و فیلم اون همه مزدور که امروز پلیتکنیک رو سیاه کرده بودن اینجا بذارم. نسل آدم نبودن. به خدا نبودن. آدم هیچ جوری این نمیشه. له شدم
علی :((((
-----------------------------------
- علی آزاد شد :) اما خیلی ها رو نگه داشتن :(
صبح یک دختر جدید اومد، وسائلش رو روی تخت خالی گذاشت و گفت که شب برمیگرده. معلوم بود که چقدر فرق داره. از سبیل و اینها بگذریم که به هرحال همه زمانی سبیل داشتیم. اما انگار وجود یک تخت خالی کافیه برای اینکه یک نفر رو وارد حریم خصوصیت کنن، وارد دنیایی که برای خودت عزیزه، لحظه لحظههایی که به زحمت ساختیشون و دلت نمیخواد هیچکس رو توش شریک کنی، حتی دلت نمیخواد کسی رو نظارهگر این دنیا ببینی. حریم خصوصی اما آخرین چیزیه که معنی داره.
عصبانی شدیم، تحقیر رو حس کردیم. وقتی اومد نگاهش نکردیم. عربده کشیدیم، حرفهای زشت زدیم، فندکها مونو درآوردیم آتیش زدیم [که مثلا ببینیم کدوم خوش دست تره]، آهنگ بلند کردیم، از مهمونیهای مختلط و لهو و لعب و همهی چیزهایی که فکر میکردیم به مذاقش خوش نمیآد حرف زدیم و تمام تلاشمون رو کردیم که یک مشت احمقِ لات به نظر بیاییم. مدتی رفت توی اتاق، حتما نشست روی تخت خالی و فکر کرد. بعد با ساکش اومد بیرون، خداحافظی کرد و رفت.
راه دیگهای نبود. منطق ما با منطق تخمی اونها که تصمیم میگیرن برای زندگی خصوصی ما و برای اون چه متعلق به ماست هیچ سازگار نیست. چه میشه کرد.
همیشه اما به این راحتی نیست.
فردا روز خوبی برای پلیتکنیک نیست.
-----------------------------------
آقایی که این جا رو مورد افاضات قرار داده بودید. اگر قصد عصبانی کردن من رو داشتید باید بهتون نوید بدم که کاملا موفق شدید. خوندن چند جمله از کامنت های شما کافی بود برای اینکه تمامشون رو پاک کنم. شما رو در سطحی نمی بینم که بخوام جوابی بهتون بدم، فقط امیدوارم بیشتر از این ذهن بیمارتون رو درگیر نظر دادن به نوشته های من نکنید، چون اینجا هم حریم شخصی من هست، و در حریم شخصی خودم اجازه ی ورود به امثال شما رو نخواهم داد. کامنت های شما بلافاصله پاک خواهند شد.