تبليغاتX


دلم مستی می‌خواد، زیاد. ربط به شرایط، به این حس تنهایی در جمع، به این بلاتکلیفی و آینده‌ی تخمی نامعلوم داره یا نه، مهم نیست. برای اولین بار از این تمایل عذاب وجدان نمی‌گیرم. به نظرم منطقیه. اصلا کی می‌دونه منطق چیه، شاید همین باشه. دلم می‌خواد سرم سنگین باشه و مثل لحظه‌های اول خواب از همه چیز به نتیجه‌های احمقانه برسم. دلم می‌خواد شل باشم و نتونم روی پا بایستم، خودم رو بپیچم توی پتو و روی نیمکت پارک دراز بکشم، که همیشه از مست خوابیدن رو جاهای سفت لذت می‌برم. کجا سفت‌تر و ناراحت‌تر از نیمکت پارک. بعد تو سرما انگشتهام از تو گرم باشن، مثل شقیقه‌هام. هر چند وقت یک‌بار لای پتو رو باز کنم، دماغ و یک چشمم رو بیارم بیرون، هوای سرد بخوره بهم و شبح آدم‌هایی رو ببینم که در حال دویدن هستن. تعجب کنم از انگیزه شون و خنده‌ام بگیره و دوباره پتو رو ببندم. همه رو از دنیای خودم بیرون کنم، که دیگه هیچ چیز که یک سرش به آدم‌ها وصله ناراحتم نکنه.

این‌ها رو نگفتم که جلب توجه کنم یا خودم رو هِوی یا خاص نشون بدم. این جدی‌ترین و شدیدترین تمایلیه که تا به حال داشتم. چیز دیگه‌ای هم اما لازم داره رسیدن به این تمایل‌ها که من ندارم. عجالتا مجبورم به مستی در جای راحت و گرم با حضور دیگران اکتفا کنم.

--------------------------------------------

می‌فهمم الان که چرا بابا نگران بود معتاد بشم. نگرانی نداره اما که، من خوبم، معتادی هم خوبه فکر کنم. چه اشکالی داره :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 13:21  توسط لیلا  | 

گه تر از این روزها به یاد ندارم.



+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 18:29  توسط لیلا 

هیچ چیز به اندازه ی سیب زمینی خریدن بهم حس استقلال نمی ده :)


+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:26  توسط لیلا  | 

دلم عجیب گرفته. عجیب هم نیست زیاد البته، حق دارم. هزار دلیل قانع کننده دارم. ترس دارم. و با این دل سنگین مجبورم لبخند بزنم، روبوسی کنم، عید مبارکی بگم.

اولین بار بود که از سفر خسته نبودم، دلم می‌خواست این رهایی، این دل به جاده سپردن، این بی‌خبری تمومی نداشته باشه. بوی رطوبت، نسیم خلیج فارس، چادرها و روبنده‌های رنگی، دست‌فروش‌های بی‌کلک، دل‌های گرم. بازارهای قدیمی، کاروانسراهای بین راهی، کوچه‌های کاهگلی. انگار جدا شده بودم از دنیا، از خودم. فرضیه‌ی همه پفیوزند مگر اینکه خلافش ثابت شود اعتبار نداشت. با قایقرانی که پیشنهاد مجانی "تفریح دریا" رفتن بهم می‌داد دعوا نکردم که هیچ، با لبخند و تشکر پیشنهادش رو رد کردم. سعی کردم به کشورم علاقه داشته باشم، با توریست‌های خارجی گرم گرفتم که بدونن ما تروریست نیستیم، مهربونانه باهاشون عکس گرفتم و سعی کردم به شرقی بودن خودم افتخار کنم. ده روزی بود که کمترین فحش رو تو دلم به مردم دادم و تقریبا هیچ آدمی رو دلم نخواست بکشم. تموم شد اما. در اولین چک میل بعد از رسیدن تعداد زیادی رو به لیست اون‌ها که در آخرین روز عمرم می‌خوام بکشمشون اضافه کردم.

-----------------------------------------

آقای بیژن که یک جایی تو این ساختمون مجهز به وایرلس هستی، چی ازت کم می‌شد اگر اجازه می‌دادی یکی مثل من که سالی یک ماه اینجا می‌آد مجبور نباشه سرعت حلزونی دایل آپ رو تحمل کنه؟ من حتی تمام سال تولد‌های شمسی و میلادی رو که ممکن بود پس وردت باشه امتحان کردم. خیر نبینی از زندگی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:40  توسط لیلا  |