دیشب تو شلوغی میدون ولیعصر یه جوونی که از دید تهرانیها
نماد شهرستانی بود اومد یکی از پوسترهای کروبی-کرباسچی که دستم بود رو خواست. شک
داشتم که نکنه میخواد پاره کنه پوستر رو. بعد از اینکه گرفت با نگاه دنبالش کردم.
چند متری به پوستر زل زد، بعد عکس کروبی رو بوسید.
دلم سوخت، خیلی غمگین شدم. از این همه قهرمان سازی، قهرمان پرستی،
انتظار برای منجی.
:(
+
نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 18:10  توسط لیلا
|
بعضی حقایق با وجود ظاهر زیبا و مقبول و مردم پسند، تلخ و
گاهی بسیار دردناک هستن. زمانی تو صورتت میخورن که کار از کار گذشته، چارهای
نداری که فقط تماشا کنی عواقبش رو.
مثل این چیزی که من رو از میر حسین میترسونه.
مثل این مانتوی دیشبی، که بلند و رنگی بود و بدون دکمه. خوب
بود تا وقتی که فهمیدم عرضش از عرض جویی که در حال پریدن از روش هستم کمتره. نتیجهاش
شد ترکیدن آرنج و زانو و اینها. به حقایق و عواقب فکر کنین.
+
نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 22:46  توسط لیلا
|