مردهشوی ترکیب این پاکتهای وینستون رو ببره که اگر هیچیش هم نباشه ریهی آدم تلقین همین شکلیش میکنه. احساس میکنم نفسهای آخر رو میکشم.
آقا من عاشق این ملتم. یعنی دلم غنج (؟) میره براشون وقتی نماز جمعه میرن، بعد پشت هر شعار مرگ بر آمریکایی که اون یارو وزیر شعار از پشت میکروفون میگه با همون آهنگ و تکیهها مرگ بر روسیه میگن. تهران نبودم که باشم لذت ببرم، دوباره ببینم که همه هستن، نه فقط آدمهای شبیه خودم. دوباره کیفور بشم از این بیداری همهگیر. ولی یکی نیست بگه همین الان شما باید بیدار میشدین؟ که ما بسوزیم ، دلمون تیکه بشه این دم آخری؟
مهم نیست. ما نسلی هستیم که یکی از بزرگترین و کثیفترین دیکتاتوریهای تاریخ رو ساقط میکنه. نه لعنت نمیفرستم دیگه به جبر جغرافیایی و دیکتاتور و مزدور و اینها. تشکر میکنم ازشون که این حس رو به من دادن، این لذت رو، که تو هیچ کمپس شاد و دوچرخه سواری با موهای باز و مسابقهی رقصی نمیشد پیداش کرد.
:)
غم به دلت راه نده رفیق. در دلتو باز کن، خوب نگاه کن. هیچ هم نترس. تاریخ گذشتهها رو با دقت جدا کن، بذار بیرون خانوم محمدی ببره. اونایی رو نگه دار که همیشه با ارزشن، همیشه براشون با ارزشی. نه فقط وقت تنهایی. سی کیلو که بیشتر جا نداریم.
ببند دلتو زودتر که وقت تنگه.
دروغ بگو فاشیست، بدزد، بزن، بکش
گور خودت رو عمیقتر بکن.
سه هفته گذشت اما هنوز روزی نیست که با دیدن ویدئو یا عکسی یا خوندن مطلبی اشک به چشمم نیاد. قلبم پاره شد اما امروز وطنی هست که بهش افتخار میکنم. هموطنِ شهیدی که در غمش مشکی میپوشم.
مینویسم که فراموش نکنم تو خیابونهایی راه رفتم که جدولهاش آغشته به خون همزبونهام بود که سیاه بود از نگاههای فاتحانهی مزودورها. پر از نفرت بود از دروغ پر از آگاهی بود.

فراموش نکنم دورهای رو دیدم در زندگیم که دیوهای واقعی داشت و زیر سایهی شومشون فرشتههای واقعی بزرگ میشدن.