1. خانوم بانک بعد از یک ماه و نیم گفت که من خیلی ساری هستم که نمیدونم چرا حساب شما باز نشده و باید یکی دیگه براتون باز کنم. نتیجه این شد که حقوق دو ماهم برگشت بخوره به دانشگاه و یک هفته طول بکشه تا بره به حساب جدید. در افکار چکونگی طی کردن این یک هفته بودم که بعد از تست سل در ادارهی بهداشت و درمان خرونینگن خانومی برای شرکت داوطلبانه در یک تحقیق پرزنتم کرد. وقتی صحبت از 20 یورو کارت خرید از سوپرمارکتهای آلبرتین در مقابل انجام تست شد احساس داوطلبی شدیدی بهم دست داد. خون دادم و یه مایعی هم تزریق شد به دستم. یه رد کوچیک بنفش روی یه دستم و یه رد قرمز روی اون یکی، که توی برگهی توضیحات نوشته خودش میره. دونهای 10 یورو. شما بودید نمیکردید؟ اون هم در این شرایط؟ نانا ترسید کلیهام رو بفروشم. شاهین نگران شد یکی از همین روزا به بانوان مقیم ردلایت بپیوندم. فکر نکنم ولی.
2. بعد از دو ماه دوچرخه سواری همون اشتباهی رو تکرار کردم که 5 سال پیش تو پیست چیتگر مرتکب شدم: سر پیچ شیب دار سرعت کم نکردم. چنان زمین خوردم که هنوز دست چپم بیمصرفه. آقایی هم به کمک و دلجویی اومد و حالا تو این گیرو ویر بیا بهش حالی کن تو هلندی بلد نیستی. زنگ دوچرخه قلپی شکست و افتاد. آوردمش خونه، گذاشتمش روی میز. یه جور بدیه، کج، بیهویت. آدم دلش براش میسوزه.
3. کارت اقامت گرفتم. خوشحال شدم. نمیتونستم چشم ازش بردارم. فکر کردم همون چیزیه که این همه براش زحمت کشیدم. آرزوشو داشتم. اما احساس رسیدگی به آرزو و اینها نداشتم. فقط کمی رضایت از خودم زیاد شد.