کم کم به این نتیجه می رسم که ننوشتن در اینجا نشانه ی یک سرخوشی عمیق و بی مشغلگی البته موقت هست. شاید هم بر عکس. پرونده ی سال 87 رو بستم، گزارشم رو تحویل دادم، آخرین جلسه ی کلاسم رو تشکیل دادم، یک شکایت مفصل علیه رئیس بیادب قطار نوشتم، ملوک رو تمیز کردم و بهش غذا دادم و ساک سفر رو بستم. از اون وقتهاست که از درجهی رضایت از خودم نگران می شم و مجبورم مواظب باشم که صورت خارجی نداشته باشه.
عید مبارک دوستانم، سال 88 بر وفق مرادتون بچرخه، که اگر هم نچرخید تو گوشش می زنیم که بچرخه :)