دلم عجیب گرفته. عجیب هم نیست زیاد البته، حق دارم. هزار دلیل قانع کننده دارم. ترس دارم. و با این دل سنگین مجبورم لبخند بزنم، روبوسی کنم، عید مبارکی بگم.
اولین بار بود که از سفر خسته نبودم، دلم میخواست این رهایی، این دل به جاده سپردن، این بیخبری تمومی نداشته باشه. بوی رطوبت، نسیم خلیج فارس، چادرها و روبندههای رنگی، دستفروشهای بیکلک، دلهای گرم. بازارهای قدیمی، کاروانسراهای بین راهی، کوچههای کاهگلی. انگار جدا شده بودم از دنیا، از خودم. فرضیهی همه پفیوزند مگر اینکه خلافش ثابت شود اعتبار نداشت. با قایقرانی که پیشنهاد مجانی "تفریح دریا" رفتن بهم میداد دعوا نکردم که هیچ، با لبخند و تشکر پیشنهادش رو رد کردم. سعی کردم به کشورم علاقه داشته باشم، با توریستهای خارجی گرم گرفتم که بدونن ما تروریست نیستیم، مهربونانه باهاشون عکس گرفتم و سعی کردم به شرقی بودن خودم افتخار کنم. ده روزی بود که کمترین فحش رو تو دلم به مردم دادم و تقریبا هیچ آدمی رو دلم نخواست بکشم. تموم شد اما. در اولین چک میل بعد از رسیدن تعداد زیادی رو به لیست اونها که در آخرین روز عمرم میخوام بکشمشون اضافه کردم.
-----------------------------------------
آقای بیژن که یک جایی تو این ساختمون مجهز به وایرلس هستی، چی ازت کم میشد اگر اجازه میدادی یکی مثل من که سالی یک ماه اینجا میآد مجبور نباشه سرعت حلزونی دایل آپ رو تحمل کنه؟ من حتی تمام سال تولدهای شمسی و میلادی رو که ممکن بود پس وردت باشه امتحان کردم. خیر نبینی از زندگی.